تبليغاتX
تمشک وحشی
تمشک وحشی
هایکو، داستانک، گاه نوشت و ...
88/04/05


بدبخت‌ترین آدم‌ها آن‌هایی هستند که مغز، قلب،‌ زبان و قلمشان هر کدام به یک ساز می‌رقصند.

تا زمانی که حس کنم جزو همچین آدم‌هایی هستم دیگه نمی‌نویسم.

88/03/28
دیروز و امروز و فردا...

دیروز هوا ابری بود. نم نم بارون می‌بارید. امروز هم از صبح آسمان تاریک و بارونی بود،‌ بعدظهر بارون و تگرگ زیادی بارید. دلم گرفته از تکرار ثانیه‌ها...

روزها، به‌نظر می‌رسد که پشت‌سر هم می‌گذرند،‌ اما با خود فکر می‌کنم که در حقیقت تکرار و تکرار ... و تکرار می‌شوند. با تکرار زمان ما هم تکرار می‌شویم و در این تکرار پیر می‌شویم. تاریخ تکرار و در نتیجه پیر می‌شود. با خود فکر می‌کنم این گذر مستقیم زمان نیست که در صورت‌هایمان،‌ فرهنگمان،‌ تاریخمان و کل هستیمان چین و چروک می‌اندازد، بلکه این تکرار ثانیه‌ها، سال‌ها،‌ و قرن‌هاست،‌ تکرار رؤیاها و آرزوهای دست‌نایافتنی است و تکرار نسل‌ها، که ما را به سوی نیستی می‌برد...

و این تناقض هستی‌است که با تکرار به سوی فنا می‌رود،‌ با این‌که با شدت تمام می‌کوشد تا با تزریق اراده‌ی زیستن در تاروپود خود سرپا بماند،‌ اما روزی همین تکرار،‌ همچنان که ما را با خود می‌برد،‌ کل هستی را نیز به کام خویش می‌کشد...

... و در نهایت خستگی می‌ماند. همچنان که در اول امید بود.   

 

88/03/28
ای بندگان

ای بندگان

می‌بینید برهنگی‌ را

و ایمان نمی‌آورید

به دهشتی که در حقیقت نهفته است؟

 

بی‌ربط: بر این فضای مجازی هم گرد غم پاشیده‌اند انگار...

 

88/03/27
دو خواب

دو شب قبل خواب دیدم که دارم بدون کفش در خیابان شهرم راه می‌روم. دی‌شب خواب دیدم که بعد از سال‌ها به دانشگاه برگشته‌ام و با همکلاسی‌هایم روبوسی می‌کنم. یادم می‌آيد که قبل از آن در دستشویی بودم و از سوراخی که در دیوار آن بود ورودی ساختمان دانشکده را می‌دیدم که دانشجوها در حال خارج شدن بودند. دوستانم را هم دیدم،‌ بعد از آن بود که با آن‌ها رو برو شدم. اما قبل از دستشویی در یکی از کلاس‌ها بودم،‌ نه استاد را می‌شناختم و نه دانشجوها را، و داشتم با خودم فکر می‌کردم که سال‌های زیادی گذشته است. بعد از آن بود که حس کردم دارم از پنجره کلاس‌ها به داخل آنها نگاه می‌کردم و می‌دیدم که استادها در حال تدریس بودند و دانسجوها هم ساکت به آنها گوش می‌دادند... دیگر چیزی یادم نمی‌آید.

 چرا اینها را می نویسم؟ نمی‌دانم!

از خواب که بیدار شدم ساعت 9:30 صبح بود و به شدت احتیاج به دستشویی داشتم،‌ علاوه بر آن دلتنگی زیادی حس می‌کردم،‌برای سال‌هایی که گذشته بود.

چند سال قبل در دانشگاهی دیگر، خارج از ایران، روزنامه‌نگاری قبول شدم،‌ اما به دلیل حس نوستالژیکی که از دانشگاه تهران با خود داشتم،‌ نتوانستم بیشتر از 2 هفته آنجا را تحمل کنم، حسی که به‌طور مداوم مرا به مقایسه‌ی دو زمان،‌ دو فضا و دو نوع از روابط اجتماعی برمی‌انگیخت و باعث می‌شد به شدت احساس تنهایی و بیگانگی بکنم. بدون انصراف یا آگاه کردن مسولین دانشکده آنجا را ترک کردم.

... و اکنون،‌ انگار نه دانشگاهی بوده‌ام،‌ نه دوستانی داشته‌ام و نه سال‌ها در مکانی و زمانی دیگر زندگی کرده‌ام، خاطراتم انگار رویاهای خنده‌داری هستند که با پرشدن روده‌ی بزرگ ارتباط پیدا می‌کنند.

 

88/02/21
سوء تغذیه

نویسنده زمانی عمق افسردگی‌‌اش را دریافت که متوجه شد نسبت به خاطرات بدش هم حس نوستالژیک پیدا کرده است، بنابراین سعی کرد در اثر بعدیش شخصیتی بیافریند که با واکاوی درونش، به شناخت بهتری از خود دست یابد. اما اگر پزشکی(البته ماهر و صد البته نایاب) او را معاینه می‌کرد به او می‌گفت که علت خمودگی او نه عقده‌های روانی یا تفکرات پیچیده‌ی فلسفی،‌ بلکه کمبود ویتامین ب12 است. و چه بسیار شخصیت داستانی که به دلیل سوءتغذیه‌ی خالقشان دچار سردرگمی شده‌ و حتی تا مرز خودکشی هم پیش رفته‌اند. و چه بسیار نویسندگانی که با بهتر شدن تغذیه‌شان سجده شکر به جای آورده و سیاست‌مدار شده‌اند تا مشکل سوء تغذیه‌ی مردم را حل کنند.

88/02/03
مسافر

«سگ روی خیابان له می‌شود. معتاد کنار خاکستر چرتش پاره می‌شود. راننده به سوی پراید می‌دود. مگر نمی‌شود انتها را اول گفت؟ مثل زندگی: همه می‌میریم. قبلش چه اهمیتی دارد.»

[ظاهراً سگ روی خیابان چرت می‌زند. و معتادی کنار آتش نشسته، مکان هم دور میدان اصلی شهر است. راننده هم مسافرکش بین‌شهری و منتظر مسافر. زمان ساعت 3 صبح. ناگهان پرایدی با سرعت می‌آید، از روی سگ رد شود  به جدول کنار خیابان می‌خورد. رفتگر، که دارد خیابان را جارو می‌کشد، ناخودآگاه می‌اندیشد که چطور سگ له‌شده را از آنجا ببرد.]

مسافر می‌گوید: « نه آقای نویسنده! خوب ندیدی! قبل از رسیدن پراید سگ دوید گوشه خیابان. راننده پراید بود که له شد،‌ معتاد بود که به‌سوی پراید دوید،‌ راننده هنوز منتظر مسافر است. چرا می‌خواهید خواننده را به اشتباه بیندازید؟»

نویسنده به مسافر: «تو دیگه از کجا پیدات شد؟ اگه تو راست می‌گی پس چرا رفتگر به سگ له شده می‌اندیشد؟»   

مسافر: « کدام رفتگر؟!»

نویسنده: « بیا عزیزم سیگارتو برات روشن کنم»

مسافر: « نمی‌خوام. خودت بکش »

 

88/01/23
قدرت و ضد قدرت

تنها نشسته‌است. پاهایش را روی‌ هم انداخته و سیگار می‌کشد... سیگار می‌کشد... سیگار می‌کشد... [قهرمان داستان‌های من همیشه سیگار می‌کشند، حتی اگر  به آنهم اشاره‌ای نشود. اما تا حالا یادم نمی‌آید که یکی از آن‌ها به سرطان ریه مبتلا شده باشد. آه! چرندیات علم پزشکی... احساس قدرت می‌کنم،‌ می‌توانم جهانی بسازم عاری از سرطان،‌ عاری از درد، عاری از غم، عاری از ظلم که همه با هم در شادی و صلح و صفا زندگی کنند..]

او که تنها نشسته است، پایش را بر زمین می‌گذارد و سیگار را پرت می‌کند. می‌گوید:« جناب نویسنده، با وجود این‌که من شخصیت داستان تو هستم و احترام تو بر من واجبه،‌ اما نمی تونم نگم که داری حرف مفت می‌زنی، چرند می‌گی،‌ منو به یه سرطان مبتلا کن و بکش،‌ خسته شدم از بس تو داستان‌هایت سیگار کشیدم و به حرف‌های احمقانه‌ی تو گوش دادم...»‌

 

88/01/08
تعطیلات

«من در تعطیلات عید نیستم.»

این جمله را مردی،‌ روی کاغذی نوشته و به در‌ خانه‌اش چسپانده است. منظور این جمله ممکن است این باشد که من در تعطیلات دیگری هستم و یا اصلاً در تعطیلات نیستم و یا شاید اشاره دارد به تعطیلات قبل از مرگ یک کارمند بازنشسته. اما در کل، فکر می‌کنم به این خاطر است که هر رهگذری آن‌را بخواند و به طور غیر مستقیم با نویسنده مرتبط شود؛ یا او را احمق فرض کرده و بگذرد یا اینکه در خانه را بزند و دلیل وجود این جمله را بپرسد و مرد نیز او را به صرف چای دعوت کند. بنابراین زنگ در را می‌زنم. زنی در را باز می‌کند؛ از او معذرت می‌خواهم. چرا فکر کرده بودم که مردی آن جمله را نوشته است؟ کاغذ را بر می‌دارم و به در خانه‌ی بغلی می‌چسپانم و زنگ را فشار می‌دهم.

 

87/12/25
معما

من ساکنم،‌

تو ساکنی،‌

و هر لحظه از هم دورتر می‌شویم

ما...

تناقض یک مساله‌‌ی حل‌شده‌ایم

 

87/12/22
حکایت و پند

-          مردی پیش طبیب رفت و گفت: موی ریشم درد می‌کند. پرسید که چه خورده‌ای؟ گفت: نان و یخ. گفت: برو بمیر که نه دردت به درد آدمی می‌ماند و نه خوراکت.

-       شخصی مهمانی را در زیر خانه خوابانید،  نیمه‌شب صدای خنده‌ی وی را در بالاخانه شنید. پرسید که در آنجا چه می‌کنی؟ گفت: در خواب غلطیده‌ام. گفت: مردم از بالا به پایین می‌غلتند تو از پایین به بالا غلتی؟ گفت: من هم به همین می‌خندم.

-          مردی انگشتری در خانه گم کرد. در کوچه می‌طلبید که خانه تاریک است.

-          مردی را پسر در چاه افتاد،‌ گفت: جان بابا، جایی مرو تا من بروم طناب بیاورم و تو را بیرون کشم.  

-       جحی گوسفند مردم می‌دزدید و گوشتش صدقه می‌کرد، از او پرسیدند که این چه معنی دارد؟ گفت: ثواب صدقه با گناه دزدی برابر گردد و در میانه پیه و دنبه‌اش اضافی باشد.

-       ابوبکر ربابی اکثر شب‌ها به دزدی می‌رفت. شبی چندان که سعی کرد،‌ چیزی نیافت،‌ دستار خود بدزید و در بغل نهاد. چون به خانه رفت، زنش گفت:‌ چه آورده‌ای؟ گفت: این دستار آورده‌ام. زن گفت:‌ این که دستار خود توست. گفت: خاموش،‌ تو ندانی. از بهر آن دزدیده‌ام تا آرمان دزدی‌ام باطل نشود.

-       شخصی دعوی خدایی می‌کرد، او را پیش خلیفه بردند، او را گفت: پارسال این‌جا یکی دعوی پیغمبری می‌کرد، او را بکشتند، گفت: نیک‌ کرده‌اند که او را من نفرستاده‌ام.

حکایات از عبید زاکانی

این‌هم چند پند از این حکیم:

-          زمان ناخوشی را به حساب عمر مشمرید.

-          طمع از خیر کسان ببرید تا به ریش مردم توانید خندید.

-          تا توانید سخن حق مگویید تا بر دل‌ها گران مشوید و مردم، بی‌سبب از شما نرنجند.

-          در راستی و وفاداری مبالغه مکنید تا به قولنج و دیگر امراض مبتلا نشوید.

-          خود را تا ضرورت نباشد در چاه میفکنید تا سر و پای مجروح نشود.