بايد احساس گناه بكنم از اينكه هر وقت كبوتري را مي بينم اين تصور به من دست بدهد كه گوشت او خيلي خوشمزه است؟
مگر يك موجود نمي تواند هم نماد صلح باشد و هم خورده شود؟
سالها، اي مرد پير
كوبيدهاي ميخ بر كفش
_ وطنت كجاست؟
....
....
پيرمرد پشتش خميده بود و بوگير كفش مي فروخت.فهميدم كه بيست سال در بغداد كفاش بوده و اكنون جنگ دوباره به ايرانش بازگردانده بود. تعارفش كردم به چاي و يك نخ سيگار؛ قبول نكرد؛ و رفت
اگر گل و درخت و پروانه و قورباغه
و مترسك و... نبود، هايكو نويس ها چكار مي كردند؟!!
و اگر كشور ژاپن وجود نداشت؟
و اگر ژاپن كشوري بياباني بود؟ و شكوفه ي گيلاس نداشت؟
و اگر استادان ذن زن مي گرفتن؟
Oh! My god!!
........
با خودم مي گويم من عاشق هايكويي هستم كه در اين وضعيت سروده شود!!
نا آرامند
قمري ها؛
دور مي شوم
قمري ها زندگي اندوهناكي دارند؛ همواره فاصله ها را يادآوري مي كنند! اما نمي توانند جوجه هايشان را تنها بگذارند.
غرش ابر
سمفوني موج و رگبار،
خروش درياچه
كاش شما هم بوديد و آن لحظه ي بيادماندني را تجربه مي كرديد
ديگر نخواهد شكافت
اوج را،
مرغ مهاجر
مرغ مهاجر به پشت سر نگريست، نيروي جاذبه اجازه نداد آشيانه اش را ترك كند؛ از پرواز بازماند
... و به مرغ خانگي تبديل شد.
مترسك مي انديشد:
در نبودش
باغ گل مي دهد؟
براي اينكه به سرنوشت ايمان بياوري، كافيه فقط نگاهي به گذشته ات بيندازي؛
مي بيني كه براي هيچ كدام از نقاط عطف زندگيت نمي تواني دليل روشني پيدا كني.
مي شكنند سكوت درياچه را،
قورباغه ها
*
مرغابي هاي وحشي
در آغوش نيزار،
*
جاودانگي مرغابي وحشي،
در تابلوي دختر زيبا روي
*
مينياتور امواج
و كودك ماهيگير،
نسيم مي وزد
*
مي نگارد
سرنوشت ماهي را،
مرغ ماهي خوار زيبا
*
در آب،
سايه ي پيرزني فرتوت
با پسرش
*
و غروب...
آرام آرام
سايه ام را حس مي كنم
آواز زنجره ها_
حيران حكايت هاي مادر
كودكي بي خواب
*حيف كه در اين دوران مدرنيزاسيون از تيرک هاي سقف هم خبري نيست تا با شمردنشان، چشم ها سنگين خواب شود!
گل مي دهند
جعبه هاي گوجه فرنگي
در خيابان
*
سر چهار راه
به دخترك گدا
لبخند زدم
به كدام سو؟
هان! پرنده ي خسته
اندكي بياساي
***
چه آسان مي گذرند…
صداي مرغابي ها را
مي شنوم
***
به آشيان نشست
پرنده ي مهاجر
لاي نيزارها