احداث ایستگاهی با صندلیهای قرمز و سایهبان آبی رنگ، در شهر کوچک راوی، که اتوبوسی در آن نیست، باعث انتقاد تعدادی از اعضای شورای شهر، از شهردار محترم شد. نیازی به تلاش فراوان نبود تا بلاهت منتقدین روشن شود؛ زیرا روی تابلوی ایستگاه به جای اتوبوس، کاریکاتور یک پیرمرد کشیده شده بود...
زیر سایهبان و روی صندلیهای قرمز عدهای پیر زپرتی نشسته بودند که سیگار میپیچیدند. یکی از آنها داشت تو قبر بابای عروس سلیطهاش میرید. اما قبل از آنکه ریدنش تمام شود، با اتوبوس عزرائیل، رفت به جایی که عرب نی انداخت.
راستش مدتی است حس عجیبی پیدا کردهام ـ اما میترسم با کسی در میان بگذارم، زیرا دوست ندارم کسی فکر کند که من دیوانه شدهام و یا دارم دیوانه میشوم؛ چون واقعاً اینطور نیست. شاید ماههاست که تکانهای ریز اما محکمی زیر پایم احساس میکنم. زمین می لرزد و من میترسم. بیشتر شبهاست؛ وقتی همه خوابیدهاند. در اولین لحظه و خیلی سریع ذهنم متمرکز میشود و به فکرم میرسد اگر شدیدتر شود باید به سرعت از خانه بزنم بیرون. شاید وسط خیابان. بعد میترسم که نکند خانههای دو طرف روی سرم خراب شوند. باید بدوم یک زمین خالی گیر بیاورم. جایی که اگر ساختمانها هم ریختند، سر من نریزند. با این فکر آرامش عجیبی مرا فرا میگیرد و با خود میگویم من که نخوابیدهام، بیدارم و هر لحظه احساس خطر کنم می دوم بیرون. لرزش که تمام میشود می گویم این دفعه هم گذشت. اما این لرزه ها روز به روز در فاصلههای کمتری رخ می دهند. ماه ها قبل فقط چندین روز یک بار حسش میکردم اما الان فاصلهها کوتاهتر شدهاند. چند روز یک بار و یا بعضی وقتها یک شب در میان. و یا یک مدتی اتفاقی نمیافتد اما دوباره شروع میشود. شاید زمان زیادی نمیگذرد که دیگر هر شب و هر لحظه. و دارم به این فکر میکنم اگه این لرزهها و به دنبالش دلهره های من دایمی شوند و من هر لحظه به این فکر کنم که چطور فرار کنم و خودم را به یک زمین خالی برسانم که از ساختمانهای اطراف دورتر باشد. تنم میلرزد و به این فکر میکنم که اگر این لرزهها شدیدتر شوند؟...
ـ زندانی سلول هزارم
ـ بله
بلند شد. رفت به سوی دریچه. یک جفت چشم به او خیره شده بود. در باز شد.
ـ بیا بیرون
در اتاق مسوول زندان به او گفتند به دلیل رفتار خوبش آزاد است سلول دیگری انتخاب کند.
ـ سلول هزار و یکم قربان
ـ میدونی که همچین سلولی وجود نداره. یکی دیگه انتخاب کن.
ـ نه. همان سلول هزار و یکم
ـ پس برگرد به سلولت. مثل اینکه در مورد تو اشتباه کردهایم. پا شو
به سلول هزارم برگشت. در قفل شد. کنار دیوار چمباتمه زد و به فکر فرو رفت.
سال بعد سلول هزار و یکم هم ساخته شد. دوباره او را به اتاق مسوول زندان فرا خواندند. و باز به دلیل رفتار خوبش آزاد بود سلول دیگری انتخاب کند.
ـ سلول هزار و دوم قربان
ـ نگاهبان! این احمق رو ببر بیرون
سالها گذشت. تا کنون هیچ زندانبانی نتوانسته بود کوچترین بینظمی از او گزارش دهد و او باز هم مجاز به انتخاب سلول جدید بود.
ـ سلول هزار و بیست و سه قربان
ـ سلول هزار و بیست و چهار قربان
ـ سلول هزار و بیست و پنج قربان
ـ سلول هزار و ...
ـ سلول...
و او همچنان در سلول هزارم باقی ماند.
۱
قطار که از نظر پنهان شد، نگاهش در ریل گره خورد. وداعی مختصر را با همسرش پشت سر گذاشته بود؛ سردتر و تهیتر از آن که امیدی به بازگشت برود.
در اولین کافیشاپ قهوهای نوشید. تنها به آپارتمانش برگشت و در دفترچه خاطراتش این جمله را نوشت: « از همین لحظه باید آروزهایی را که فراموش کردهبودم، به یاد بیاورم.» و روی کاناپه به خواب رفت.
۲
[ماهها بعد]
در دفترچه خاطراتش زیر جملهی: « از همین لحظه باید آروزهایی را که فراموش کردهبودم، به یاد بیاورم.»، چند مورد نوشته و رویشان خط کشیده بود. کنارههای صفحه خطوط نامفهومی به چشم میخورد. قلم را برداشت و پایین صفحه نوشت: « خستهتر از آن هستم که دیگر آرزویی داشته باشم.»
از آن پس، سعی میکرد کمتر در خانه بماند.
۳
[سالها گذشت]
مدتها بود که دیگر خاطرهای برای نوشتن نداشت. بازنشسته شده و تمام روزش را در خیابان و پارک میگذراند، و شبها جلو تلویزیون مینشست و با اشتیاق سریالها را دنبال میکرد.
یک شب اتفاقی دفترچه خاطراتش را پیدا کرد و سالها قبل را به یاد آورد. آهی کشید و در آخرین صفحهاش نوشت: « انگار تنهایی به معنی آزادی نیست.» و آن را برای همیشه بست.