سالها پیش، در جریان سفری، مسموم شدم. غروبی مردادی بود و مسیرم کوره راهی سنگلاخی و من نفس نفس زنان و هن و هن کنان، با کولهباری نه چندان سبک به سوی کلبه ای میرفتم که قرار بود شب را در آنجا اتراق کنم و سپس سپیدهدم به راه خود بروم. سم، تراویده از گیاهی بود با ساقههای بلند، برگهای ریز و خارهای خاکستری، که با سوزشی ناگهانی در دستم فرو رفتند تا زهر را در وجودم بپراکنند. سم چنان مهلک بود که اندکی جلوتر از توان افتاده، نشستم. شب آرام آرام فرا رسید و من با تنی خسته و دردناک و عرق کرده، زیر درختی به انتظار نشستم تا مرگ همچون پرندهای که نرمی آسمان را میشکافد، سایه بگستراند و فرود آید...
ناگاه اندیشیدم که کمک بطلبم. اما این وقت شب، در این تاریکی و در این کوهستان که جز زوزهی گرگ و آواز جغد نوایی نیست، از که یاری بخواهم؟ فریادم به کجا خواهد رسید؟ جز آنکه در عمق سیاهی بوتههای بیشمار محو شود و یا در برخورد با صخرههای عظیم به خودم باز گردد؟ نه! دیوانگی است! فریاد به جایی نخواهد رسید. پس، سعی کردم تا با سرنوشتم کنار آیم و به ابدیتی از تاریکی فکر کنم که ساعاتی بعد فرا میرسید...
سالهای پر فراز و نشیبی را پشت سر نهاده بودم، چه راههای طولانی و بیپایان که طی نکرده، و چه زخمهایی که التیام یافته و نیافته بودند. اما اکنون در این تنهایی، در میان درختان و گیاهان وحشی به آخر راهی میرسیدم که از همان آغاز، برایم همچون خوابی بود آشفته و وهمانگیز، که در آن معلق بودم و شناور در فضایی تاریک، آکنده از ناشناختههایی هراسآور. در این زمان منتظر بودم تا مرگ با وهمی بزرگتر بر همهی این اوهام کوچک پایان دهد. وهمی که هر حقیقتی در برابرش مترسک مسخرهای بیش نیست.
باری، زیر درختی افتاده بودم، با دردی وحشتناک در تمام رگهایم، در پی و استخوانم. بالای سرم پرندگان جنگلی میخواندند. در کنارم خشخش حشرات و مارها، سایش برگها بر هم، و سکوت سنگهایی که با مرگ خود، بر مرگ چیره شده بودند. شبی تاریک بود. نه از ستارگان نشانی بود، نه از ماه تابان که از لابلای شاخههای در هم فرو رفته، اندک نوری بپراکند...
[اکنون رهگذر عزیز، میخواهی این تعلیق به پایان برسد؟ خوشخیالیاست! (چون مرگ نبود... جاودانگی درد بود...) من سالهاست که مسموم، زیر همان درخت به انتظار همان وهم بزرگ، دراز کشیدهام. نه توان برخاستن هست، نه توان رفتن. رهگذرانی بیشمار همچون تو، آمدند، سرگذشتم را شنیدند و رفتند...]
[این چه سمیاست که نمیکشد، اما چنان فلجت میسازد که نه توانی برای برخاستن و رفتن میماند، نه توانی برای اندیشیدن یا فهمیدن، و چنان محوت میسازد که با ذرات هوا یکی میشوی و دیگر وجودی یکپارچه نیستی تا در دیدگان رهگذری به حجم درآیی...]
برخورد توی تاریکیست، در خیابانی که رو به جنوب امتداد مییابد؛ سیال در خاموشی انتهای شب. همچون برخورد خفاشی به دیوار، آنگاه که امواج گسیل شده انعکاس نمییابد و یا پرندهای رها از قفس، در لحظهای که شفافیت شیشه را تعبیر به آزادی میکند. حرکت موجودی تنها، خسته و خوابآلود، در مسیری خاموش، انتهایش آفرینش ابدیتی از صوت و ویرانی است: هوا که با انفجار ذراتش به شدت می پراکند و موجی از فریاد بیجان را در شب آزاد میسازد که تا ابد، سرگردان در فضا میچرخد و شاید چندین نسل آینده در اثر نبوغ بشری، بازسازی شده و در زاویهای تاریک از گسترهی بی نهایت ذرات سرگردان، باز شناخته شود...و چه برخوردهایی که به ذراتی مبهم تجزیه میشوند و میروند، همچون دستهای زائر دیوانه به سوی خلئی ابدی...
برخورد توی تاریکی بود، در خیابانی که رو به جنوب امتداد مییافت؛ سیال در خاموشی انتهای شب...