شب،
سکوت،
راه،
کلبهای گِلی،
سگی با لانهاش
و
زرتشتِ پیر،
خیس میخورند در باران...
غروب ـ
ناگهان، اَبرگون
اوج میگیرند پرندگانِ کوچکِ سیاهرنگ
از میان نیزار
میان نیزار
پرندگان کوچکِ مهاجر
در آبِ ابری
انعکاس دو سایهی لرزان:
من
و
[غم]ی که هیچ وقت غروب نمیکند ...
کنار چشمه
کتری چای دود گرفته
و بلوطهای زیر خاکستر ـ
مزهی عرقِ سگی
و سیگار مگنا
[ و یک جای خالی...]
سَحَر و باز ...
آسمانِ ابریو
نَرمک نَرمک
جام شراب ...
*
خیام اگر ز باده مستی، خوش باش با لالهرخی گر نشستی خوش باش
چون عاقبتِ کار جهان نیستی است انگار که نیستی! چو هستی خوش باش
گنجشک میپَرَد ـ
و جوانه میزند،
هوای سَفَر
تابستان داغ ـ
اولین بوسه،
با طعم گیلاس
اولين بار در: مسابقه هایکو
هایکوی سفارشی شبیه گل پلاستیکی است؛
بیبو و بیخاصیت! که حتی مگسی را هم به سوی خود جلب نمیکند
کلماتی پیشنهادی که با شکل گیری در یک قالب برای فروش عرضه میشود.
بیگانگی روح از جسم در محدودهی ۱۷ هجا، بدون وجود و زمان
و مهمتر از همه
بدون درک لحظات واقعی توسط سراینده
....
* البته برای آموزش بد نیست و برای من ـ که هنوز در مرحلهی پیش دبستانی هستم!
...و اینکه به ما یاد داده شده، در رویاهای خود زندگی کنیم تا در واقعیت!
شــب
عبور مــــردد رهگذری،
ســـر در گریبان
........
پ ن: دایره: جاده
( قسم می خورم که دیگه قالب عوض نکنم!
)
براي لبخند
نشان دادن دندان كافيست
_
بد روزگاريست
*
در حال تجربهي شيوهاي از هايكوسرايي هستم! كه شايد عدهاي تمايل داشته باشند آن را شعر كوتاه بنامند( شايد هم ننامندش!)؛
اميدوارم دوستاني كه به اينجا سر ميزنند در مورد ويژگيهاي هايكو و اينكه نوشتههاي من چقدر به اين نوع ادبي شبيه است نظر بدهند. البته شايد بيشتر چيزهايي كه من مينويسم در قالب همان هايكوي طبيعتگرا يا كلاسيك هايكو جاي بگيرند ( و شايد از نظر شما اصلا هايكو نباشند!) اما اين روزها دغدغههاي ديگري در رابطه با هايكو به سراغم ميآيند. شايد زمان براي من در حال كم رنگ شدن است و يا سادگي و معاني عرفاني. شايد بعد از مدتي همان قالب باقي بماند و با گذشت زمان، آن نيز محو شود!
*
گريستن مرده
با لالايي زنجرهها
_
گورستان
سالها، اي مرد پير
كوبيدهاي ميخ بر كفش
_ وطنت كجاست؟
....
....
پيرمرد پشتش خميده بود و بوگير كفش مي فروخت.فهميدم كه بيست سال در بغداد كفاش بوده و اكنون جنگ دوباره به ايرانش بازگردانده بود. تعارفش كردم به چاي و يك نخ سيگار؛ قبول نكرد؛ و رفت
نا آرامند
قمري ها؛
دور مي شوم
قمري ها زندگي اندوهناكي دارند؛ همواره فاصله ها را يادآوري مي كنند! اما نمي توانند جوجه هايشان را تنها بگذارند.
غرش ابر
سمفوني موج و رگبار،
خروش درياچه
كاش شما هم بوديد و آن لحظه ي بيادماندني را تجربه مي كرديد
ديگر نخواهد شكافت
اوج را،
مرغ مهاجر
مرغ مهاجر به پشت سر نگريست، نيروي جاذبه اجازه نداد آشيانه اش را ترك كند؛ از پرواز بازماند
... و به مرغ خانگي تبديل شد.
مترسك مي انديشد:
در نبودش
باغ گل مي دهد؟
براي اينكه به سرنوشت ايمان بياوري، كافيه فقط نگاهي به گذشته ات بيندازي؛
مي بيني كه براي هيچ كدام از نقاط عطف زندگيت نمي تواني دليل روشني پيدا كني.
مي شكنند سكوت درياچه را،
قورباغه ها
*
مرغابي هاي وحشي
در آغوش نيزار،
*
جاودانگي مرغابي وحشي،
در تابلوي دختر زيبا روي
*
مينياتور امواج
و كودك ماهيگير،
نسيم مي وزد
*
مي نگارد
سرنوشت ماهي را،
مرغ ماهي خوار زيبا
*
در آب،
سايه ي پيرزني فرتوت
با پسرش
*
و غروب...
آرام آرام
سايه ام را حس مي كنم
آواز زنجره ها_
حيران حكايت هاي مادر
كودكي بي خواب
*حيف كه در اين دوران مدرنيزاسيون از تيرک هاي سقف هم خبري نيست تا با شمردنشان، چشم ها سنگين خواب شود!
گل مي دهند
جعبه هاي گوجه فرنگي
در خيابان
*
سر چهار راه
به دخترك گدا
لبخند زدم
به كدام سو؟
هان! پرنده ي خسته
اندكي بياساي
***
چه آسان مي گذرند…
صداي مرغابي ها را
مي شنوم
***
به آشيان نشست
پرنده ي مهاجر
لاي نيزارها