نویسنده زمانی عمق افسردگیاش را دریافت که متوجه شد نسبت به خاطرات بدش هم حس نوستالژیک پیدا کرده است، بنابراین سعی کرد در اثر بعدیش شخصیتی بیافریند که با واکاوی درونش، به شناخت بهتری از خود دست یابد. اما اگر پزشکی(البته ماهر و صد البته نایاب) او را معاینه میکرد به او میگفت که علت خمودگی او نه عقدههای روانی یا تفکرات پیچیدهی فلسفی، بلکه کمبود ویتامین ب12 است. و چه بسیار شخصیت داستانی که به دلیل سوءتغذیهی خالقشان دچار سردرگمی شده و حتی تا مرز خودکشی هم پیش رفتهاند. و چه بسیار نویسندگانی که با بهتر شدن تغذیهشان سجده شکر به جای آورده و سیاستمدار شدهاند تا مشکل سوء تغذیهی مردم را حل کنند.
«سگ روی خیابان له میشود. معتاد کنار خاکستر چرتش پاره میشود. راننده به سوی پراید میدود. مگر نمیشود انتها را اول گفت؟ مثل زندگی: همه میمیریم. قبلش چه اهمیتی دارد.»
[ظاهراً سگ روی خیابان چرت میزند. و معتادی کنار آتش نشسته، مکان هم دور میدان اصلی شهر است. راننده هم مسافرکش بینشهری و منتظر مسافر. زمان ساعت 3 صبح. ناگهان پرایدی با سرعت میآید، از روی سگ رد شود به جدول کنار خیابان میخورد. رفتگر، که دارد خیابان را جارو میکشد، ناخودآگاه میاندیشد که چطور سگ لهشده را از آنجا ببرد.]
مسافر میگوید: « نه آقای نویسنده! خوب ندیدی! قبل از رسیدن پراید سگ دوید گوشه خیابان. راننده پراید بود که له شد، معتاد بود که بهسوی پراید دوید، راننده هنوز منتظر مسافر است. چرا میخواهید خواننده را به اشتباه بیندازید؟»
نویسنده به مسافر: «تو دیگه از کجا پیدات شد؟ اگه تو راست میگی پس چرا رفتگر به سگ له شده میاندیشد؟»
مسافر: « کدام رفتگر؟!»
نویسنده: « بیا عزیزم سیگارتو برات روشن کنم»
مسافر: « نمیخوام. خودت بکش »
تنها نشستهاست. پاهایش را روی هم انداخته و سیگار میکشد... سیگار میکشد... سیگار میکشد... [قهرمان داستانهای من همیشه سیگار میکشند، حتی اگر به آنهم اشارهای نشود. اما تا حالا یادم نمیآید که یکی از آنها به سرطان ریه مبتلا شده باشد. آه! چرندیات علم پزشکی... احساس قدرت میکنم، میتوانم جهانی بسازم عاری از سرطان، عاری از درد، عاری از غم، عاری از ظلم که همه با هم در شادی و صلح و صفا زندگی کنند..]
او که تنها نشسته است، پایش را بر زمین میگذارد و سیگار را پرت میکند. میگوید:« جناب نویسنده، با وجود اینکه من شخصیت داستان تو هستم و احترام تو بر من واجبه، اما نمی تونم نگم که داری حرف مفت میزنی، چرند میگی، منو به یه سرطان مبتلا کن و بکش، خسته شدم از بس تو داستانهایت سیگار کشیدم و به حرفهای احمقانهی تو گوش دادم...»
«من در تعطیلات عید نیستم.»
این جمله را مردی، روی کاغذی نوشته و به در خانهاش چسپانده است. منظور این جمله ممکن است این باشد که من در تعطیلات دیگری هستم و یا اصلاً در تعطیلات نیستم و یا شاید اشاره دارد به تعطیلات قبل از مرگ یک کارمند بازنشسته. اما در کل، فکر میکنم به این خاطر است که هر رهگذری آنرا بخواند و به طور غیر مستقیم با نویسنده مرتبط شود؛ یا او را احمق فرض کرده و بگذرد یا اینکه در خانه را بزند و دلیل وجود این جمله را بپرسد و مرد نیز او را به صرف چای دعوت کند. بنابراین زنگ در را میزنم. زنی در را باز میکند؛ از او معذرت میخواهم. چرا فکر کرده بودم که مردی آن جمله را نوشته است؟ کاغذ را بر میدارم و به در خانهی بغلی میچسپانم و زنگ را فشار میدهم.
من ساکنم،
تو ساکنی،
و هر لحظه از هم دورتر میشویم
ما...
تناقض یک مسالهی حلشدهایم
از بازار پرندهفروشان، پرندهای خریدهام. پرنده را با قفسش خریدهام. قفس را از حلقهاش گرفتهام و با خود میبرم. «خریدهام»، «خریدهام»، «گرفتهام» و «میبرم». میاندیشم من فاعل این افعال هستم و پرنده مفعولی برای افعال من. قفس هم فقط قفس است... ناگهان قفس از دستم میافتد و میشکند. قفس دیگر قفس نیست. پرنده، ناباور از رهایی، پرواز میکند، اوج میگیرد و میرود تا از دیده محو شود، و من با حسرت نگااااه میکنم. «پرواز میکند»، «اوج میگیرد» و «میرود». پرنده اکنون فاعل سرنوشت خویش است، و من «نگاه میکنم»، اکنون نه فاعل، که مفعول زمان از دست رفتهی خویشم.
همسایهای دارم که مهندس هوافضاست. میگوید هزاران سال قبل، جادوگر قبیلهاش بوده و معتقد است در آینده در نقش یک متخصص سیستمهای پرتابی بین سیارهای متولد میشود. تازگیها هم قصد دارد ایمیل و شماره حساب بانکیاش را به همراه یک پیام کمک با امواج رادیویی به فضا بفرستد؛ گمان میکند از این راه می تواند ثروتمند شود. اما من فکر میکنم او یک احمق واقعی است؛ زیرا به آیندهای خیلی دور امید بستهاست و قبول نمیکند که با بشقاب پرندهی من سفری به کهکشان راه شیری داشته باشیم و به دنبال گنجی بگردیم که پدربزرگم در یکی از کرات حاشیهای این کهکشان پنهان کردهاست...
« ... شاید میلیاردها سال لازم بود تا تعدادی از ذرات سرگردان اولین انفجار عالم به مردی تبدیل شوند که در یک روز بارانی، یک روبات محترم را در راه رفتن به خانهاش، به قتل برساند و خود نیز کشته شود؛ اما تجزیهی دوبارهی این ذرات چند ساعتی بیشتر طول نکشید؛ و من این ذرات را، با ترکیبی نو، دوباره گرد هم آوردم تا به قرنها سرکشی پایان دهم ...»
«..تماماً از گوشت و پوست و استخوان، کارگری خستگی ناپذیر، روباتی با کاراییهای انسانی، بدون نیاز به خواب، دارای مغزی پردازشیافته تا امکان هر گونه سرپیچی و تمرد را به صفر برساند، بدون کروموزوم تولید مثل و بنابراین بدون امکان هرگونه جهش ژنتیکی، می تواند به وفور در آزمایشگاههای فوق مدرن که مایه مباهات انسان متفکر است، تولید شود، و بسیارمهمتر از همه اینکه این روبات- انسان، کل انرژی مصرفی خود را با یک شیوهی کاملاً نوین و از طریق بدن خویش تامین میکند...»
دانشمند پیر که احساس رضایت در چهرهاش موج میزد، به اینجا که رسید از سخن گفتن باز ایستاد، پرده را کنار زد و با اشارهی دست مخلوق خود را به حاضران نشان داد:
موجودی انساننما، دوپایی عجیب، با آلتی بسیار بزرگ، دارای سه دست که یکی از آنها به طور مداوم برای تامین انرژی، خودارضایی میکرد، تا دو دست دیگر بتواند فعالیت تولیدی خود را بیوقفه ادامه دهد...
«...و این آغاز عصری جدید در تاریخ علم است، که انسان را به اوج قلههای پیشرفت و افتخار و قرنها آرامش میرساند...»
بعد از مدتها، میلیونها ذرهی سرگردان بههم پیوسته بودند تا مگسی به وجود آید. اتمها و مولکولهایی که میلیاردها سال از جمسی به جسم دیگر کوچ کرده بودند، گرد هم آمده و تبدیل به بال، پا، چشم، و بدن موجودی شده بودند تا در یک بعداظهر آفتابی در میان انگشتان من له شود. قبل از له کردن، برای مگس توضیح دادم که قانون علیت، یک قانون مسخره است، چون قبل از اینکه به اهدافش برسد، میمیرد، و فکر می کنم مگس بیچاره هم قبل از مرگش، با تکان دادن سر، نظرم را تایید کرد و با فروتنی به زندگی بیهودهی خودش و ذرات سرگردان اعتراف کرد.
«برای داشتن دندانهای خوب، پوست سیبزمینی بجوید.»
نویسندگان به خوبی فهمیدهاند که ارائهی روشهای موثر برای یک زندگی بهتر، خیلی راحتتر از نوشتن یک داستان بد است و به همین دلیل با انتشار اولین اثرشان تبدیل به مصلح اجتماعی میشوند. من خودم از یک دندانپزشک متخصص شنیدم که بهترین راه برای اینکه دندانهای خیلی سفیدی داشته باشید، این است که روی آنها خاکه زغال بمالید. اما نویسندهای که خود را مصلح اجتماعی میداند، در دومین اثرش توصیه میکند که از خمیر دندان استفاده کنید. چون نویسندگان با استعداد معمولا وقتشان را با تماشای تبلیغات خمیردندانهای مختلف پر میکنند و به احتمال زیاد از خاکه ذغال و پوست سیبزمینی چیزی به گوششان نمیخورد.پس لطفاً پوست سیبزمینی بجوید.
سالها پیش، در جریان سفری، مسموم شدم. غروبی مردادی بود و مسیرم کوره راهی سنگلاخی و من نفس نفس زنان و هن و هن کنان، با کولهباری نه چندان سبک به سوی کلبه ای میرفتم که قرار بود شب را در آنجا اتراق کنم و سپس سپیدهدم به راه خود بروم. سم، تراویده از گیاهی بود با ساقههای بلند، برگهای ریز و خارهای خاکستری، که با سوزشی ناگهانی در دستم فرو رفتند تا زهر را در وجودم بپراکنند. سم چنان مهلک بود که اندکی جلوتر از توان افتاده، نشستم. شب آرام آرام فرا رسید و من با تنی خسته و دردناک و عرق کرده، زیر درختی به انتظار نشستم تا مرگ همچون پرندهای که نرمی آسمان را میشکافد، سایه بگستراند و فرود آید...
ناگاه اندیشیدم که کمک بطلبم. اما این وقت شب، در این تاریکی و در این کوهستان که جز زوزهی گرگ و آواز جغد نوایی نیست، از که یاری بخواهم؟ فریادم به کجا خواهد رسید؟ جز آنکه در عمق سیاهی بوتههای بیشمار محو شود و یا در برخورد با صخرههای عظیم به خودم باز گردد؟ نه! دیوانگی است! فریاد به جایی نخواهد رسید. پس، سعی کردم تا با سرنوشتم کنار آیم و به ابدیتی از تاریکی فکر کنم که ساعاتی بعد فرا میرسید...
سالهای پر فراز و نشیبی را پشت سر نهاده بودم، چه راههای طولانی و بیپایان که طی نکرده، و چه زخمهایی که التیام یافته و نیافته بودند. اما اکنون در این تنهایی، در میان درختان و گیاهان وحشی به آخر راهی میرسیدم که از همان آغاز، برایم همچون خوابی بود آشفته و وهمانگیز، که در آن معلق بودم و شناور در فضایی تاریک، آکنده از ناشناختههایی هراسآور. در این زمان منتظر بودم تا مرگ با وهمی بزرگتر بر همهی این اوهام کوچک پایان دهد. وهمی که هر حقیقتی در برابرش مترسک مسخرهای بیش نیست.
باری، زیر درختی افتاده بودم، با دردی وحشتناک در تمام رگهایم، در پی و استخوانم. بالای سرم پرندگان جنگلی میخواندند. در کنارم خشخش حشرات و مارها، سایش برگها بر هم، و سکوت سنگهایی که با مرگ خود، بر مرگ چیره شده بودند. شبی تاریک بود. نه از ستارگان نشانی بود، نه از ماه تابان که از لابلای شاخههای در هم فرو رفته، اندک نوری بپراکند...
[اکنون رهگذر عزیز، میخواهی این تعلیق به پایان برسد؟ خوشخیالیاست! (چون مرگ نبود... جاودانگی درد بود...) من سالهاست که مسموم، زیر همان درخت به انتظار همان وهم بزرگ، دراز کشیدهام. نه توان برخاستن هست، نه توان رفتن. رهگذرانی بیشمار همچون تو، آمدند، سرگذشتم را شنیدند و رفتند...]
[این چه سمیاست که نمیکشد، اما چنان فلجت میسازد که نه توانی برای برخاستن و رفتن میماند، نه توانی برای اندیشیدن یا فهمیدن، و چنان محوت میسازد که با ذرات هوا یکی میشوی و دیگر وجودی یکپارچه نیستی تا در دیدگان رهگذری به حجم درآیی...]
برخورد توی تاریکیست، در خیابانی که رو به جنوب امتداد مییابد؛ سیال در خاموشی انتهای شب. همچون برخورد خفاشی به دیوار، آنگاه که امواج گسیل شده انعکاس نمییابد و یا پرندهای رها از قفس، در لحظهای که شفافیت شیشه را تعبیر به آزادی میکند. حرکت موجودی تنها، خسته و خوابآلود، در مسیری خاموش، انتهایش آفرینش ابدیتی از صوت و ویرانی است: هوا که با انفجار ذراتش به شدت می پراکند و موجی از فریاد بیجان را در شب آزاد میسازد که تا ابد، سرگردان در فضا میچرخد و شاید چندین نسل آینده در اثر نبوغ بشری، بازسازی شده و در زاویهای تاریک از گسترهی بی نهایت ذرات سرگردان، باز شناخته شود...و چه برخوردهایی که به ذراتی مبهم تجزیه میشوند و میروند، همچون دستهای زائر دیوانه به سوی خلئی ابدی...
برخورد توی تاریکی بود، در خیابانی که رو به جنوب امتداد مییافت؛ سیال در خاموشی انتهای شب...
احداث ایستگاهی با صندلیهای قرمز و سایهبان آبی رنگ، در شهر کوچک راوی، که اتوبوسی در آن نیست، باعث انتقاد تعدادی از اعضای شورای شهر، از شهردار محترم شد. نیازی به تلاش فراوان نبود تا بلاهت منتقدین روشن شود؛ زیرا روی تابلوی ایستگاه به جای اتوبوس، کاریکاتور یک پیرمرد کشیده شده بود...
زیر سایهبان و روی صندلیهای قرمز عدهای پیر زپرتی نشسته بودند که سیگار میپیچیدند. یکی از آنها داشت تو قبر بابای عروس سلیطهاش میرید. اما قبل از آنکه ریدنش تمام شود، با اتوبوس عزرائیل، رفت به جایی که عرب نی انداخت.
راستش مدتی است حس عجیبی پیدا کردهام ـ اما میترسم با کسی در میان بگذارم، زیرا دوست ندارم کسی فکر کند که من دیوانه شدهام و یا دارم دیوانه میشوم؛ چون واقعاً اینطور نیست. شاید ماههاست که تکانهای ریز اما محکمی زیر پایم احساس میکنم. زمین می لرزد و من میترسم. بیشتر شبهاست؛ وقتی همه خوابیدهاند. در اولین لحظه و خیلی سریع ذهنم متمرکز میشود و به فکرم میرسد اگر شدیدتر شود باید به سرعت از خانه بزنم بیرون. شاید وسط خیابان. بعد میترسم که نکند خانههای دو طرف روی سرم خراب شوند. باید بدوم یک زمین خالی گیر بیاورم. جایی که اگر ساختمانها هم ریختند، سر من نریزند. با این فکر آرامش عجیبی مرا فرا میگیرد و با خود میگویم من که نخوابیدهام، بیدارم و هر لحظه احساس خطر کنم می دوم بیرون. لرزش که تمام میشود می گویم این دفعه هم گذشت. اما این لرزه ها روز به روز در فاصلههای کمتری رخ می دهند. ماه ها قبل فقط چندین روز یک بار حسش میکردم اما الان فاصلهها کوتاهتر شدهاند. چند روز یک بار و یا بعضی وقتها یک شب در میان. و یا یک مدتی اتفاقی نمیافتد اما دوباره شروع میشود. شاید زمان زیادی نمیگذرد که دیگر هر شب و هر لحظه. و دارم به این فکر میکنم اگه این لرزهها و به دنبالش دلهره های من دایمی شوند و من هر لحظه به این فکر کنم که چطور فرار کنم و خودم را به یک زمین خالی برسانم که از ساختمانهای اطراف دورتر باشد. تنم میلرزد و به این فکر میکنم که اگر این لرزهها شدیدتر شوند؟...
ـ زندانی سلول هزارم
ـ بله
بلند شد. رفت به سوی دریچه. یک جفت چشم به او خیره شده بود. در باز شد.
ـ بیا بیرون
در اتاق مسوول زندان به او گفتند به دلیل رفتار خوبش آزاد است سلول دیگری انتخاب کند.
ـ سلول هزار و یکم قربان
ـ میدونی که همچین سلولی وجود نداره. یکی دیگه انتخاب کن.
ـ نه. همان سلول هزار و یکم
ـ پس برگرد به سلولت. مثل اینکه در مورد تو اشتباه کردهایم. پا شو
به سلول هزارم برگشت. در قفل شد. کنار دیوار چمباتمه زد و به فکر فرو رفت.
سال بعد سلول هزار و یکم هم ساخته شد. دوباره او را به اتاق مسوول زندان فرا خواندند. و باز به دلیل رفتار خوبش آزاد بود سلول دیگری انتخاب کند.
ـ سلول هزار و دوم قربان
ـ نگاهبان! این احمق رو ببر بیرون
سالها گذشت. تا کنون هیچ زندانبانی نتوانسته بود کوچترین بینظمی از او گزارش دهد و او باز هم مجاز به انتخاب سلول جدید بود.
ـ سلول هزار و بیست و سه قربان
ـ سلول هزار و بیست و چهار قربان
ـ سلول هزار و بیست و پنج قربان
ـ سلول هزار و ...
ـ سلول...
و او همچنان در سلول هزارم باقی ماند.
۱
قطار که از نظر پنهان شد، نگاهش در ریل گره خورد. وداعی مختصر را با همسرش پشت سر گذاشته بود؛ سردتر و تهیتر از آن که امیدی به بازگشت برود.
در اولین کافیشاپ قهوهای نوشید. تنها به آپارتمانش برگشت و در دفترچه خاطراتش این جمله را نوشت: « از همین لحظه باید آروزهایی را که فراموش کردهبودم، به یاد بیاورم.» و روی کاناپه به خواب رفت.
۲
[ماهها بعد]
در دفترچه خاطراتش زیر جملهی: « از همین لحظه باید آروزهایی را که فراموش کردهبودم، به یاد بیاورم.»، چند مورد نوشته و رویشان خط کشیده بود. کنارههای صفحه خطوط نامفهومی به چشم میخورد. قلم را برداشت و پایین صفحه نوشت: « خستهتر از آن هستم که دیگر آرزویی داشته باشم.»
از آن پس، سعی میکرد کمتر در خانه بماند.
۳
[سالها گذشت]
مدتها بود که دیگر خاطرهای برای نوشتن نداشت. بازنشسته شده و تمام روزش را در خیابان و پارک میگذراند، و شبها جلو تلویزیون مینشست و با اشتیاق سریالها را دنبال میکرد.
یک شب اتفاقی دفترچه خاطراتش را پیدا کرد و سالها قبل را به یاد آورد. آهی کشید و در آخرین صفحهاش نوشت: « انگار تنهایی به معنی آزادی نیست.» و آن را برای همیشه بست.
حس بدی دارم. چند دقیقهای با خود خلوت میکنم. در مقابل آینه مینشینم و خیره میشوم. نگاه میکنم به چشمها، حالت چهره و لب، بینی، گوشها، موی سر، گردن، شانهها و دستها. شکلک در میآورم که ببینم زندهام یا نه. میخندم. گریه میکنم، اما چهره تکان نمیخورد. جلو و عقب میروم. گردنم را میچرخانم، زبان در میآورم. اما او خیره نگاهم میکند، لبها را کج میکنم، دندانهایم را نشان میدهم، به گوشهایم دست میزنم، موهای سرم را میکشم، به هم میزنم. اما هیچ حرکتی نمیکند. همانطور خیره و گنگ نگاهم میکند. بیحس، سرد، همچون مجسمهای...
پا میشوم. آینه را پشت و رو میکنم. همچنان خیره نگاهم میکند.از آینه متنفر میشوم. رویم را به سوی دیوار اتاق میچرخانم. چهرهای نگاهم میکند، گنگ و بیحس، سرد...
از مرز كه گذشت، به رسم بيگانهای كه باز ميگردد، یک مشت از خاک وطن برداشت و بو کرد و بوسید. اما خاک به دهان و بینیش چسپید. راه نفسش بند آمد. وحشت کرد. خواست خاك را كنار بزند و نفس بكشد، اما نتوانست. قلبش با آهنگ عجيبي شروع به طپيدن كرد. فکر کرد خواب میبیند، کابوسی وحشتناک. اما یادش آمد که در خواب همه چیز واقعی مینماید. و خواب تنها جایی است که از واقعی بودن هر چیزی اطمینان دارد. پس خواب نيست! ذرات خاک در دهان و بینیش فرو میرفت. ریه و معدهاش پر از خاک شده بود. خود را میدید که دارد آخرین لحظات زندگیش را با ترسی دهشتناک طی میکند. اکنون زمان آن فرا رسیده بود تا به وجود هر چیزی و هر كسي شک کند: به بودن خودش، به خانواده، دوستان و هر چیزی که تا آن زمان فکر میکرد وجود دارد. هستيها از هم ميگسست. چشمانش ديگر نميديد. خود را در دايرهاي بسته و سيال تصور ميكرد كه دارد محو ميشود و با گنگي عجيبي تار و پودش از هم ميپاشد... خاک که بیشتر فرو میرفت، سستتر و سستتر میشد...
همه دیدند که آویزان شد و طناب آخرین نفسهایش را در سینه خفه کرد تا خونی که در صورتش جمع شده بود، از چشمان از حدقه درآمدهاش فوران کند و به روی تماشاچیان بپاشد. هیچکس توان گریختن نداشت. خون از سر و روی همه میچکید. سپس در خیابان روان شد. پیادهروها را پوشاند و مغازهها را در خود فرو برد. بر دیوارها پاشید و اعلامیههای تبلیغاتی را با قطرات خود خیس کرد. شهر را پشت سر گذاشت، به رود پیوست و به دریا ریخت. اقیانوس ها را پوشاند. بخار شد. آسمان را ابرهای سرخرنگ پوشاند و بارانی از خون بارید و بارید و بارید...
درست در لحظهای که به تو فکر کردم به خواب رفتم. خواب دیدم به درختی تکیه دادهام با شاخههای بیشمار اما بیبرگ، و لرزان در برابر باد و خوابیده و خواب میبینم. در خواب دستی را در دستانم گرفته بودم. دستی سرد و خشک و به چهرهای ناآشنا مینگریستم که تهی از روح بود و آرام آرام به مانند مه صبحگاهی از برابر دیدگانم محو میشد...
از خواب پریدم و همچنان تکیه داده به درخت، به نفسهای به شماره افتاده ام اندیشیدم و به رؤیایی که دیده بودم. ناگاه از تنه درخت بالا رفتم. بر شاخههای لرزان و بیبرگ دست کشیدم و به لانهای در میان شاخهها نگاه کردم. پرندهی مردهای در خود داشت...
از خواب پریدم؛ در حالیکه همچنان در اندیشهام بودی، آشفته، با نفسهایی که به سختی از سینه بیرون میآمد.
روزی آقای ک. برای یکی از دوستانش سؤال زیر را مطرح کرد:
من مدت کوتاهی است با مردی که روبروی خانهام زندگی میکند معاشرت دارم. حالا دیگر حوصله ندارم با او معاشرت کنم. با وجود این نه دلیلی برای ادامهی معاشرت دارم و نه دلیلی برای قطع آن. تازگی کاشف به عمل آمده که آن مرد اخیراً خانهی کوچکی را که تابهحال صرفاً در آن مستأجر بود، خریده و فوراً درخت آلوی مقابل پنجرهاش که جلوی نور را میگرفت قطع کرده، در حالی که آلوهایش هنوز نارس بودند. آیا میتوانم این عمل را دستکم از نظر ظاهری یا اقلاً از نظر باطنی دلیلی برای قطع معاشرتم با وی تلقی بکنم؟...
پنج داستان کوتاه از برتولت برشت[حتماْ بخوانید!]
در پیادهرو:
ـ آهاییییییییی
صدای فریاد که به گوش مردم میرسد، گرد بازیگر حلقه میزنند.
ـ آهاییییییییی. مردم! چرا راه را بر من میبندید؟ چرا نمیگذارید از ته دل فریاد بزنم. شماها،شماها، شماها ... راه را باز کنید... میگویم راه را باز کنید. میخواهم رد شوم. بروید کنار. شماها... شما عوضیها... بروید کنااااااااااااااااااااار. میخواهم رد شوم. میخواهم رد شوم... میخواهم فریاد بزنم. میخواهم رد ...
بازگیر با حالی پریشان اما با خشونت تماشاگران را کنار میزند، راه خویش را میگیرد و میرود.
اندیشید: «هنوز جا داره!» و ادامه داد. زنش گفت: « کافیه دیگه!» « نه هنوز.» « پلاسیده شدم. گـه شدم!» « فقط یکی دیگه» باز اندیشید:« ده، دوازده تا خوبه دیگه؟...نه! هنوز جا داره!... چه جـــاکـشی میگه دو بچه کافیه؟!!» وقتی همهشون باید گدا شن، کرایه داده شن، هر چه بیشتر بهتر!! ... آره! هنوز جا داره ...
بیربط: به مناسبت پایان سریال روز حسرت:
آتیش،
میســوزونه
آدمای بد و زشت
آدمای خوب
کــونـشونو هوا میکنن
تو بهشت
شهر زادگاهم، شهر کوچکی است؛ با خیابانها و کوچههای تنگ و کثیف و مردمی ملالآور: مردان متعصب و زنان زیبا اما کلهپوک، پیرمردان و پیرزنان زهوار دررفته و بچههایی که با دستفروشی و جمع کردن قوطیهای آبجو احساس مردانگی پیدا میکنند. من اما، نه مردی متعصب هستم نه زنی کلهپوک، و نه پیرمرد یا پیرزنی زهوار دررفته و نه بچهای که در آرزوی مرد شدن باشم. من تنها اندیشهای هستم که میخواهم به فعل در آیم. آن وقت است که زادگاهم نابود میشود، با کوچهها و خیابانها و مردمان ملالآورش...
خیلی جالبه که دخترها همیشه برای جلب نظر پسرها از تن و جاذبههای جسمیشون مایه می ذارن اما همیشه هم شاکی میشن که آقایون ما رو فقط برای ســکــس میخوان...
پ.ن: دنیا چقدر بیمزه میشد اگر دخترها و پسرها برای هم شبیه زولبیا- بامیه نبودند!
اگه فرشتهای از آسمون
چیزی دستت داد نوش جون کنی،
بعد که از لطفش تشکر کردی،
بهتره بری تو دستشویی خالیش کنی
* از داستان کوتاه "طوفان سهروزه"، اثر ارنست همینگوی
من از آن نوع آدمهایی نیستم که فرارسیدن پاییز حس شاعرانگیشان را قلقلک بدهد؛ میدانید درختهایی - مثل کاج- همیشه سبز هستند. درختهایی هم به تناسب فصلها رنگعوض میکنند. اما درختهایی هم وجود دارند که به "همیشه زرد" معروفند؛ مثل من و بعضی از شماها!؛ تنها به این دلیل که در خون آنها اثری از کلروفیل، که عامل سبزی برگها است، دیده نمیشود!
پ. ن: کلروفیل را در قاموس انسانی شاید بشود به رنگ سبز "هزاری" و در کل به "پول" تعبیر کرد که سنتز کنندهای بسیار قوی است.
... آقای دکتر...آقای دکتر می دونی من چمه؟... بعضی وقتا که دلم میگیره، یه دردی اینجا حس میکنم[ دستش را روی قلبش میگذارد]. آره! همینجا... نکنه سکته بزنم آقای دکتر... وایییی آقای دکتر! چه گُلای نازی... میشه معاینهام کنی؟ کجا دراز بکشم؟ اونجا؟... آخه!.. باشه!... آقای دکتر؟... میخواستم بگم... هههه... قلقلکم میاد ...میخواستم بگم خیلی مهربونی... آقای دکتر! اصلا همه جای بدنم درد می گیره اغلب... اینجا... آره ... اینجا هم درد میکنه... مطبتون خیلی خوشگلهها! میدونستین؟... میشه برام آمپول ننویسین؟ آخه من از آمپول خوشم نمیاد ... میترسم... راستی آقای دکتر... بازم بیام؟...
آقای دکتر! میشه حق ویزیت من رو بدین؟...
گاهی شترمرغها هم آرزوی پرواز میکنند و از نیمهی شتری خود متنفر میشوند و باخود میگویند: « آخه شتر رو چه به تخم گذاشتن!» ...
پ.ن: این نکته ربطی به جانور شناسی ندارد
بیچاره مرغ همسایه! که همواره در تناقض هویتی مرگباری قرار دارد؛ که آیا مرغ است یا غاز ...
پ.ن: این نکته ربطی به خودباختگی فرهنگی ندارد
از کنار نگهبان اول گذشتم. سپس وحشت کردم، دوباره برگشتم و رو به نگهبان گفتم: « وقتی رو برگردانده بودی از اینجا گذشتم.» نگهبان به پیش روی خود نگاه کرد و ساکت ماند. گفتم: « ظاهراً نباید این کار را میکردم.» نگهبان همچنان ساکت ماند. « سکوت تو به معنای اجازهی عبور است؟» ...
* نوشته: کافکا
نمیذارن!
از هر چه میخوام بنویسم، چندتا گدا میان تو ذهنم که از ما بنویس؛ شندر پندر، ژولیده؛ کشون کشون دنبالم میافتن و هی به پروپام میپیچن؛ تصور کن میخوای از یه منظره یا کسی عکس بگیری اما یکی هی بپره وسط کادر و حالت رو بگیره ...
این چه وضعشه. آخه چیزای مهمتری هم هست. شاید! ای بابا!!
ـ آهای پسر! اون چیه تو کلهات؟
ـ مخ! جناب سروان
ـ سرباز! بهش دستبند بزن.
ـ به چه جرمی جناب سروان
ـ حمل کالای قاچاق
گاهی سایهها هم حرف میزنند، گریه میکنند، آه میکشند، میخوابند، بیدار میشوند، کار میکنند، خسته میشوند، عاشق میشوند، داغ میشوند و بعد از صـ.کـ.ـص با سایهی همسایه عینک آفتابی میزنند...و ... و قبل از آنکه خودکشی کنند، روی آگاهیهای ترحیم میشاشند.
ـ اون دختره که دیروز باهات بود کی بود؟ ـ دوست دخترم بود ـ پس من کی هستم؟ ـ دوستِ دخترمی ـ یعنی؟ ـ یعنی تو مثل دخترمی، حالا بستنی [قیف] یت رو بخور.
نوش جان
با خودم فکر میکنم کاش شوهر زن همسایه خونه نباشه، بچهاش خوابیده باشه، در خونهاش باز باشه، برق رفته باشه و در همون لحظه هم که من از جلو خونهشون رد میشم دم در باشه و از من بخواد برم تو...
اما اگه برم تو، بچهش نخوابیده باشه، بعد شوهرش هم بیاد خونه، در همون لحظه هم برق وصل بشه ...
دوباره با خودم فکر میکنم کاش زن همسایه بیوه باشه، بچه هم نداشته باشه، در خونهاش باز باشه، برق رفته باشه و در همون لحظهای که من از جلو خونهشون رد میشم، یه مردی از خونه بزنه بیرون و وقتی من رو تو تاریکی میبینه هول کنه و معذرت بخواد، و دور که شد من برم تو ...
باز با خودم فکر میکنم کاش زن همسایه بیوه باشه، بچه نداشته باشه، برق رفته باشه، و در همون لحظهای که اون مرد میاد بیرون من برم تو و ازش خواستگاری کنم و بهش بگم روزه هم نگرفتی، نگرفتی...
در این رفت و برگشت تکیه میدم به یه سنگ قبر، به سیگارم پک میزنم و فضلهی گنجشکها رو از رو کفنم پاک میکنم...
هر روز روی فضلههای گنجشک میشینم برای سیگار کشیدن. یه صندلی توی حیاط، زیر درخت زردآلو. بعد از نشستن هم، گنجشکها یکی دوبار شکمشون رو روی سر و لباسم خالی میکنند و من با برگ درخت لباسم رو پاک میکنم و پک دیگهای به سیگارم میزنم.
تو خیابون شنیدم یه یارویی رو به یه دختر گدا میگه " عجب تیکهای". نگاه که کردم دیدم حق داره با خودم گفتم" عجب تیکهای". اما فهمیدم یارو آدم بیفرهنگیه! این چیزا رو نباید بلند گفت.
آقای دستفروش!
دست دونهای چند؟
ـ با دستبند یا بیدستبند؟
[به دلیل اینکه بلاگ اسپات خصوصاْ بخش کامنت هاش اشکال داشت دوباره به بلاگفا برگشتم. ببخشید به خاطر این رفت و برگشت]
[ چند پست آخر بلاگ اسپات رو اینجا گذاشتم]
... میدانم! ؛
از آفریدنت،
منظور
پرستش نبود
[مقصود
درکِ
رنج بود]
روان انسان پیچیدهتر از آن است که صادق باشد
اما نه به اندازهای، که دروغ را باور نکند
شاید به دلیل رمانتیک بودنش!
راهرو دادگاه
مرد!میگوید: " همهی زنها احمق هستن"
زن!میگوید: " عجیبه که مردا گوشاشون دراز نیست"
... و زیاد طول نمیکشد که قاضی(ف)،حکم جدایی را صادر میکند، اما برای جلوگیری از پراکندگی و انتقال ژنهای مشترکِ فاسدِ آنها، به بدنهای فاسدِ نسلهای فاسدِ آیندهی فاسد، کمی دیر شده بود!
... خـانم منشی وقتی ولو میشد رو میز و پـ سـ تـ و ناش رو پهن میکرد وسط، روسریش رو میزد عقب و با نـاز دست چپش رو میانداخت لای موهاش و نگام می کرد...
من چکار باید می کردم آقای قاضی؟
عجیبه!
اغلب فکر می کنم فضا خفقانآور، و جهان کوچکتر از حدیست که بتوان در آن نفس کشید
.
نمی دانم!
شاید دلیلش، وجودِ تشعشعات مسموم فلز طلا در فضاست!!
شايد هم این احساس، بر اثر کمبود اکسیژن ـ در نتیجهی سیگار کشیدن زیاد ـ در ذهن من بهوجود آمده باشد!
[هر فردی، گنجینهای از کلمات با خود دارد
که تارهای تخیلش را به شدت تحریک میکنند.
برای من کلمهی" جنگجو" یکی از همان کلمات
است؛ که با اضافاتی، تاثیرش چند برابر هم میشود.
مثل: جنگجوی پیر، جنگجوی رویاها و ... جنگجوی کاغذی]
در کالبُد جنگجویی کاغذی آفریده شدم، خودم و ابزارهای نبرد و تنپوشم و دشمنم. روی چهرهام خطوطی مردانه بود، و شمشیر در دست، نگاه آتشینم را به حریف دوخته بودم؛ در حالی که خورشید طلایی، بر فراز افق، میتابید...
... اما به ناگاه و در حالیکه هنوز هستیام را به درستی درک نکرده بودم، در دستان کودکی ناراضی مچاله شدم؛ خودم، ابزارها و تنپوشم و....حس مبارزهجوییام.
......................................
یکی داره باهام شوخی می کنه
با کامنت " مرسی...
" از طرف تمشک وحشی برای وبلاگهای دیگه نظر می ذاره!!
مدتها پیش از آنکه پدر ژپتو، به فکر آفرینش پینوکیو بیفتد، سعی کردهبود تنهاییش را با چند گربه تقسیم کند، ولی چون پتانسیل آدم شدن در آنها وجود نداشت، قادر به درک او نبودند. اما بعدها، وقتی پینوکیو هم، با گذر زمان، بیش از حد لزوم آدم شد، پیرمرد بازهم تنها ماند.
.........
بیربط:
Circle: کلبهی عمو تُم
راز زيبايي ميوه، در شوق هسته است، براي رويش دوباره
اما اکنون، میوه برای فروش است، هسته برای فروش است،
نهال برای فروش است
... و درخت، تـن فروشـیست پیر...
برای همین است که میوهها، نرسیده، می گندند
واقعيت را ميشود ديد؛ حقيقت را ميشود فهميد؛
آنچه هست واقعيت است؛
اما حقيقت آن چيزي است كه احساس ميكنيم بايد باشد و هيچ وقت نخواهد بود.
بنابراين زندگي تراژدي فهمهاي غير واقعي است از ايدهها، و واقعياتي متضاد با آنها. و سرنوشت چنين است كه همواره واقعيت بر حقيقت پيروز شود و ايدهآليستها به غمهاي عميقي دچار شوند!