خانم
نویسنده بدون اینکه حواسش باشه که من از زیر چشم میپایماش، سرش را روی چند ورق
کاغذ خم کرده، گاهی کلمهای مینویسد، گاهی جملهای، بعد به فکر فرو میرود، به
نقطهای نامعلومی در روبرویش نگاه میکند. دوباره به کاغذ خیره میشود، میخواند،
چیزهایی را که نوشته پاک میکند و به جایش جملات دیگری مینویسد، لحظاتی که میگذرد
آنها را هم خط میزند بعد کاغذ را مچاله میکند و بغل دستش کنار چندین ورق مچالهی
دیگر پرت میکند. ورق سفید دیگری زیر دستش میگذارد و باز میخواهد بنویسد، اما
این بار خودکار را زمین میگذارد. آه میکشد و به پشتی صندلی تکیه میدهد.
میگویم ـ " چیه! سرچشمهی نبوغت
خشکیده؟"
سرش
را به طرفم برمیگرداند، با نگاه تیرهاش، خیره نگاهم میکند، انگار غم دنیا در
چشمانش میریزد. از حرفی که زدم پشیمان میشوم. نگاهم را از نگاهش میدزدم.
میگوید
ـ " چی گفتی؟"
ـ " بهتره یه کم استراحت کنی."
ـ " آره...
فکر کنم حق با توئه"
ـ " شاید از خستگی دیشبه، خوب نتونستی
بخوابی"
ـ " از تو
زرنگتر ندیدهام تو عمرم"
ـ" ها؟ چطور مگه."
ـ " بعدِ
یه عمر که میخوای بنویسی، بار نوشتنتم گذاشتی رو دوش من، اگه من باید بنویسم،
پس تو این وسط چکارهای؟"
میخواهم
مسخرهبازی دربیاورم و بخندم، نمیتوانم، از وضعیتی که دارم شرمنده میشوم، نگاهی
به خودم میاندازم که پا روی پا انداختهام و دارم عرق ریختن او را تماشا میکنم.
ـ " هوووم... خب... آره...آره... تو حق
داری."
ـ " من از
این ناراحت نیستم که دارم مینویسم، چون خودم خیلی دوس دارم، خیلی بیشتر از تو،
فقط از این دلخورم که تو همش مسخره بازی درمیاری و نیش میزنی، به جای اینکه کمکم
کنی و با همفکری هم کار رو جلو ببریم. یا حداقل یه لیوان آب بذاری کنار دستم."
ـ " آره..."
ـ " تو
اینقد زرنگی که داری از یه خانم سؤاستفاده میکنی، اصلا اگه من مرد بودم تو جرات
داشتی بهم بخندی؟"
ـ " نه... نه! اینجا رو دیگه قبول
ندارم،خواهش میکنم بحث رو به مردسالاری و فمینیسم نکشون، چون میدونی که اصلا به
هیچکدومشون اعتقاد ندارم!"
ـ " آره
میدونم... فقط خواستم بگم که لطفاً باهام درست رفتار کن، چون اگه بخوام بهت گیر
بدم میتونم، وقتی من هیچی نمیگم تو هم سؤاستفاده نکن"
ـ " ببخش."
ـ " خواهش
میکنم."
+ نوشته شده در سه شنبه 1388/10/01ساعت 22:7  توسط فریق تاجگردون
|
نویسنده
آرام به کنارم میآید، مینشیند. نگاهم میکند. سر حرف را باز میکند:
ـ " امشب کم حرفی!"
ـ "سر به سرم نذار."
ـ "بگو... چیزی شده؟"
ـ " هیچی."
ـ " باشه، نمیخوای نگو... آها... تو با
این اخلاق گندت کاری میکنی آدم حرفشو فراموش کنه، اومدم بگم بیا امشبو جشن بگیریم."
ـ " جشن؟ چه جشنی؟"
ـ " شب یلداس مث اینکه، کار بیکار، بیا
تا صبح بخوریم و چرت بگیم و بخندیم." میخندد.
ـ " خب، یلدا باشه."
ـ " من میگم تو یه چیزیت هست."
ـ " نه... هیچی... اصلا تو چکار به من
داری! چرا تنهام نمیذاری؟"
ـ " باشه... ببخش مزاحمت شدم."
بلند
میشود، میخواهد برود. از خودم بدم میآید. صدایش میزنم، جواب نمیدهد. دنبالش
میروم، بغلش میکنم، دست و پا می زند، دوباره برش میگردانم رو مبل.
ـ " ببخش ، تو که اخلاق گند منو میدونی."
ـ " تنهایی بیشتر بهت خوش میگذره، اذیتم
نکن، بذار برم."
ـ " نه، میخوام باشی."
ـ " باشه... چون بیچارهای، معذرت خواهیتو
قبول میکنم، میشینم."
ـ " هی! مواظب حرف زدنت باش." میخندم.
لبخند میزند.
و
سپس بند و بساط شب زندهداری را حاضر میکنیم. راحت لم میدهیم، تلویزون نگاه میکنیم،
حرف میزنیم و میخندیم، سر به سر هم میگذاریم و بهسلامتی هم مینوشیم... و
ناراحتیام فراموشم میشود.
+ نوشته شده در دوشنبه 1388/09/30ساعت 22:7  توسط فریق تاجگردون
|
زمان
از ما میگذرد یا ما از زمان میگذریم؟ از این سؤال فلسفی که
برای لحظهای به ذهنم میآید به هیجان میآیم. اما با اظهار نظر ناخواندهی نویسنده
مواجه میشوم که تمام افکارم از زیر تیغ سانسورش میگذرد:
ـ " کافیه دوتا کتاب فلسفی بخونی"
ـ " ممنون!"
از نویسندهی عزیزم تشکر میکنم چون لااقل سوالم
را به عنوان یک سوال فلسفی تشخیص داده و از من میخواهد که به دنبال جوابش، بروم و
مطالعه کنم! نویسنده اعتراض میکند:
ـ " من نگفتم سوال فلسفی نمیتونه چرت
باشه!" و با رضایت میخندد.
ـ " سر به سرم نذار... راستی... حس میکنم
یه رگهی بدجنسی تو وجودت هست خانم عزیز."
ـ "حالا من شوخی سرم نمیشه یا جنابعالی؟"
ـ " بگذریم."
ـ " برای اینکه ازم نرنجی می تونم به
سؤالت جواب بدم. البته خیلی مختصر چون الان دارم روی طرحم کار میکنم و زیاد وقت
ندارم توضیح بدم."
دود از گوشهام میزنه بیرون، میبینم که
خانم نویسنده نشسته و داره با خیال راحت سیگار میکشه. میپرسم "چیزی ناراحتت
کرده؟" میگه "قیافهم به آدمای ناراحت میخوره؟" میگم "
خب... نه! اما معمولا میگن که سیگار رو همچین آدمایی میکشن". میگه "حتما
غیر سیگاریها میگن، خودت که از همه سوراخهای بدنت دود میزنه بیرون چرا این حرفو
میزنی!" از این همه بیادبی عصبانی میشم، دستم را روی گوشهام میذارم تا
راه خارج شدن دود را ببندم، میافته به سرفه کردن. میخندم. ناگهان حس میکنم مخم داره
میسوزه. از درد فریاد میکشم. صدای خندههایش را میشنوم. میگه "تا تو باشی
از این کارا نکنی، فیلترو چسپوندم به مخت!"
+ نوشته شده در شنبه 1388/09/28ساعت 23:9  توسط فریق تاجگردون
|
خسته
از کار شبانه، نویسنده بر گوشهی پایینی آخرین صفحهی دفترچهی یادداشتش مینویسد:
در ظلمت(غم)،
[ره
گم میکند
تاریکی هم]
خمیازهای
میکشم و مثل همیشه سر به سرش میگذارم و میگویم ـ "یه موجود خیالی چه غمی
میتونه داشته باشه؟" با لحن مسخرهای میخندد و میگوید ـ "مگه خودت،
بیشتر از یه خیال چیز دیگهای هم هستی؟" این نکته برای من قابل درک نیست. برای
اینکه به حماقت متهم نشوم خود را به نشنیدن میزنم و میپرسم ـ "حالا چرا
صفحهی آخر نوشتی؟" میگوید ـ "تا یادم نرود که هیچ پایانی غیر منتظره
نیست." از درک این نکتهی عمیق خواب از سرم میپرد و ناخودآگاه نعرهای از گلویم
خارج میشود به نشانهی شگفتی...
+ نوشته شده در شنبه 1388/09/28ساعت 1:44  توسط فریق تاجگردون
|
نویسنده وسط یک بحث فلسفی میگه که همین امروز
شخصیتی بسیار دوسداشتنی آفریده و به شدت عاشقش شده و آرام و قرارش رو از دست داده
. من هم مثل هر موجود موذی دیگهای میخندم و میگویم مگه مرض داری که عاشق شخصیت
داستانت بشی، مگه نمیدونی که من دوستت دارم و هیچ وقت نمیذارم با اون شخصیتهای
سوسول الکی خوشات گرم بگیری؟ نویسنده هم با خشم میگه آقای عزیز، موضع خودت رو روشن
کن آخرش من مَردم یا زن. منم میگم خب معلومه دیگه، یه خانم نویسندهی خوشــگل.
اونم میگه خب از اولش معلوم میکردی که من عاشق شخصیت مونث داستانم نشم. منم میگم
که اِ.. آها... خب... فکر نکنم اشکالی داشته باشه! میتونی... میتونی عاشق جنس
مونث بشی، برای منم ضرری نداره!! خانم نویسنده میگه کمترین ضررش اینه که منو از دست
دادی! مگه نمیدونی من لز+بینام؟ منم میگم مهم نیست عزیزم منم زیاد بدبین و سختگیر
نیستم! هر وقت هم خواستی میتونی دوستتو با خودت بیاری خونهی ذهنم، قوربون
مرامت!!
+ نوشته شده در جمعه 1388/09/27ساعت 1:34  توسط فریق تاجگردون
|
« ... زن و مرد بعد از
مشاجرهای شدید از هم جدا شده و در دو جهت مخالف از هم دور میشوند. اما در آن لحظات
ناامیدی و یاس، ناگهان هر دو آرزو میکنند که دوباره باهم باشند. مسیرشان را تغییر
می دهند و بهسوی هم حرکت میکنند، قبل از اینکه بههم برسند، در آخرین ثانیهها با
شگفتی در مییابند نیرویی که آن دو را بهسوی هم میکشد به همان میزان نیز با
نزدیک شدنشان به هم مخالف است. هر دو در مییابند که چیزی پایان یافته است.
بنابراین بدون اینکه بههم نگاه کنند، از هم دور میشوند...»
نویسنده،
که دارد روی طرح داستان آیندهاش کار میکند، به اینجا که میرسد انتهای خودکار را
به دندان میگیرد و به فکر فرو میرود. ما به سادگی چرخش پری که در هوا معلق میزند و با ورزش نسیم جهتش
را عوض میکند، عوض میشویم و تغییر میکنیم. ما موجودات پیچیدهای هستیم،
افکارمان هم به اندازهی وجودمان ناپایدار هستند. اما وقتی نوشته میشوند همهچیز از
حرکت باز میماند و جاودانگی آغاز میشود. نویسنده با خودش میاندیشد حال که افکار
من ناپایدارند، کدام یک از این ناپایداریها را جاودانه کنم؟ دوباره خودکار را روی
کاغذ میگذارد.
«...
و آنها دیگر هیچوقت همدیگر را نمیبینند و هر کدام به دنبال سرنوشت خودشان میروند.»
من
به خاطر این پایان از نویسنده خوشم میآید اما برای اینکه احساس نکند خیلی قدرت
دارد، و اندکی هم برای سرگرمی خودم، خودکار را از دستش میگیرم و نتیجه را تغییر
میدهم.
«...
اما آنها باز مسیرشان را عوض کردند، بر نیروی دافعه غلبه کردند. همدیگر را دیدند
و بخشیدند تا هیچکدام به دنبال سرنوشت خود نروند و بمانند تا سرنوشت طرف مقابل را
به گند بکشند.»
احساس
رضایت میکنم. اما وقتی میبینم که نویسندهی ذهنیام دارد به من میخندد به
قضاوتم شک میکنم و خودکار را به خودش برمیگردانم. هر گندی میخواهد بنویسد، من باید
بروم دندانهایم را مسواک بزنم. وقتی بر میگردم از نویسنده میپرسم که حالا
مشاجرهشان بر سر چی بود. میگوید بر سر کاسهی توالت، چون کثیف شده بود و بو میداد
و کسی تمیزش نمیکرد، وقتی میبیند که من با تعجب نگاهش میکنم، میخندد و میگوید،
ناراحت نشو، باهات شوخی کردم، سر یه مسالهی جدیتر بود، اما راستشو بخوای زندگی
همینه خب، خیلی از آدمها به خاطر کثیفی کاسهی توالت سرنوشتشون عوض شده. میگویم
موش نخوردت خوشمزه!!
+ نوشته شده در پنجشنبه 1388/09/26ساعت 0:41  توسط فریق تاجگردون
|
دورهی
آموزشی سربازی در عجبشیر بود که به مکاشفهای فلسفی در زندگیام رسیدم، آنهم
وقتی بود که پدر و مادرم به دیدنم آمده و یک سطل ماست هم با خودشان آورده بودند.
یادم میآید با چه شوقی ماست را به خوابگاه آوردم و زیر تختم گذاشتم، اما هر وقت
میخواستم از آن بخورم میترسیدم که سربازهای دیگر ببیند و بیایند بخورند و زود
تمام شود. روزها گذشت، تا اینکه ماست خراب شد و ترشید بدون اینکه حتی آن را بچشم.
+ نوشته شده در یکشنبه 1388/09/15ساعت 17:23  توسط فریق تاجگردون
|
نویسنده زمانی عمق افسردگیاش را دریافت که متوجه شد نسبت به خاطرات بدش هم حس نوستالژیک پیدا کرده است، بنابراین سعی کرد در اثر بعدیش شخصیتی بیافریند که با واکاوی درونش، به شناخت بهتری از خود دست یابد. اما اگر پزشکی(البته ماهر و صد البته نایاب) او را معاینه میکرد به او میگفت که علت خمودگی او نه عقدههای روانی یا تفکرات پیچیدهی فلسفی، بلکه کمبود ویتامین ب12 است. و چه بسیار شخصیت داستانی که به دلیل سوءتغذیهی خالقشان دچار سردرگمی شده و حتی تا مرز خودکشی هم پیش رفتهاند. و چه بسیار نویسندگانی که با بهتر شدن تغذیهشان سجده شکر به جای آورده و سیاستمدار شدهاند تا مشکل سوء تغذیهی مردم را حل کنند.
+ نوشته شده در دوشنبه 1388/02/21ساعت 3:24  توسط فریق تاجگردون
|
«سگ روی خیابان له میشود. معتاد کنار خاکستر چرتش پاره میشود. راننده به سوی پراید میدود. مگر نمیشود انتها را اول گفت؟ مثل زندگی: همه میمیریم. قبلش چه اهمیتی دارد.»
[ظاهراً سگ روی خیابان چرت میزند. و معتادی کنار آتش نشسته، مکان هم دور میدان اصلی شهر است. راننده هم مسافرکش بینشهری و منتظر مسافر. زمان ساعت 3 صبح. ناگهان پرایدی با سرعت میآید، از روی سگ رد شود به جدول کنار خیابان میخورد. رفتگر، که دارد خیابان را جارو میکشد، ناخودآگاه میاندیشد که چطور سگ لهشده را از آنجا ببرد.]
مسافر میگوید: « نه آقای نویسنده! خوب ندیدی! قبل از رسیدن پراید سگ دوید گوشه خیابان. راننده پراید بود که له شد، معتاد بود که بهسوی پراید دوید، راننده هنوز منتظر مسافر است. چرا میخواهید خواننده را به اشتباه بیندازید؟»
نویسنده به مسافر: «تو دیگه از کجا پیدات شد؟ اگه تو راست میگی پس چرا رفتگر به سگ له شده میاندیشد؟»
مسافر: « کدام رفتگر؟!»
نویسنده: « بیا عزیزم سیگارتو برات روشن کنم»
مسافر: « نمیخوام. خودت بکش »
+ نوشته شده در پنجشنبه 1388/02/03ساعت 0:25  توسط فریق تاجگردون
|
تنها نشستهاست. پاهایش را روی هم انداخته و سیگار میکشد... سیگار میکشد... سیگار میکشد... [قهرمان داستانهای من همیشه سیگار میکشند، حتی اگر به آنهم اشارهای نشود. اما تا حالا یادم نمیآید که یکی از آنها به سرطان ریه مبتلا شده باشد. آه! چرندیات علم پزشکی... احساس قدرت میکنم، میتوانم جهانی بسازم عاری از سرطان، عاری از درد، عاری از غم، عاری از ظلم که همه با هم در شادی و صلح و صفا زندگی کنند..]
او که تنها نشسته است، پایش را بر زمین میگذارد و سیگار را پرت میکند. میگوید:« جناب نویسنده، با وجود اینکه من شخصیت داستان تو هستم و احترام تو بر من واجبه، اما نمی تونم نگم که داری حرف مفت میزنی، چرند میگی، منو به یه سرطان مبتلا کن و بکش، خسته شدم از بس تو داستانهایت سیگار کشیدم و به حرفهای احمقانهی تو گوش دادم...»
+ نوشته شده در یکشنبه 1388/01/23ساعت 2:35  توسط فریق تاجگردون
|
این جمله را مردی، روی کاغذی نوشته و به در خانهاش چسپانده است. منظور این جمله ممکن است این باشد که من در تعطیلات دیگری هستم و یا اصلاً در تعطیلات نیستم و یا شاید اشاره دارد به تعطیلات قبل از مرگ یک کارمند بازنشسته. اما در کل، فکر میکنم به این خاطر است که هر رهگذری آنرا بخواند و به طور غیر مستقیم با نویسنده مرتبط شود؛ یا او را احمق فرض کرده و بگذرد یا اینکه در خانه را بزند و دلیل وجود این جمله را بپرسد و مرد نیز او را به صرف چای دعوت کند. بنابراین زنگ در را میزنم. زنی در را باز میکند؛ از او معذرت میخواهم. چرا فکر کرده بودم که مردی آن جمله را نوشته است؟ کاغذ را بر میدارم و به در خانهی بغلی میچسپانم و زنگ را فشار میدهم.
+ نوشته شده در شنبه 1388/01/08ساعت 16:3  توسط فریق تاجگردون
|
از بازار پرندهفروشان، پرندهای خریدهام. پرنده را با قفسش خریدهام. قفس را از حلقهاش گرفتهام و با خود میبرم. «خریدهام»، «خریدهام»، «گرفتهام» و «میبرم». میاندیشم من فاعل این افعال هستم و پرنده مفعولی برای افعال من. قفس هم فقط قفس است... ناگهان قفس از دستم میافتد و میشکند. قفس دیگر قفس نیست. پرنده، ناباور از رهایی، پرواز میکند، اوج میگیرد و میرود تا از دیده محو شود، و من با حسرت نگااااه میکنم. «پرواز میکند»، «اوج میگیرد» و «میرود». پرنده اکنون فاعل سرنوشت خویش است، و من «نگاه میکنم»، اکنون نه فاعل، که مفعول زمان از دست رفتهی خویشم.
+ نوشته شده در شنبه 1387/11/26ساعت 1:29  توسط فریق تاجگردون
|
همسایهای دارم که مهندس هوافضاست. میگوید هزاران سال قبل، جادوگر قبیلهاش بوده و معتقد است در آینده در نقش یک متخصص سیستمهای پرتابی بین سیارهای متولد میشود. تازگیها هم قصد دارد ایمیل و شماره حساب بانکیاش را به همراه یک پیام کمک با امواج رادیویی به فضا بفرستد؛ گمان میکند از این راه می تواند ثروتمند شود. اما من فکر میکنم او یک احمق واقعی است؛ زیرا به آیندهای خیلی دور امید بستهاست و قبول نمیکند که با بشقاب پرندهی من سفری به کهکشان راه شیری داشته باشیم و به دنبال گنجی بگردیم که پدربزرگم در یکی از کرات حاشیهای این کهکشان پنهان کردهاست...
+ نوشته شده در یکشنبه 1387/11/20ساعت 1:8  توسط فریق تاجگردون
|
« ... شاید میلیاردها سال لازم بود تا تعدادی از ذرات سرگردان اولین انفجار عالم به مردی تبدیل شوند که در یک روز بارانی، یک روبات محترم را در راه رفتن به خانهاش، به قتل برساند و خود نیز کشته شود؛ اما تجزیهی دوبارهی این ذرات چند ساعتی بیشتر طول نکشید؛ و من این ذرات را، با ترکیبی نو، دوباره گرد هم آوردم تا به قرنها سرکشی پایان دهم ...»
«..تماماً از گوشت و پوست و استخوان، کارگری خستگی ناپذیر، روباتی با کاراییهای انسانی، بدون نیاز به خواب، دارای مغزی پردازشیافته تا امکان هر گونه سرپیچی و تمرد را به صفر برساند، بدون کروموزوم تولید مثل و بنابراین بدون امکان هرگونه جهش ژنتیکی، می تواند به وفور در آزمایشگاههای فوق مدرن که مایه مباهات انسان متفکر است، تولید شود، و بسیارمهمتر از همه اینکه این روبات- انسان، کل انرژی مصرفی خود را با یک شیوهی کاملاً نوین و از طریق بدن خویش تامین میکند...»
دانشمند پیر که احساس رضایت در چهرهاش موج میزد، به اینجا که رسید از سخن گفتن باز ایستاد، پرده را کنار زد و با اشارهی دست مخلوق خود را به حاضران نشان داد:
موجودی انساننما، دوپایی عجیب، با آلتی بسیار بزرگ، دارای سه دست که یکی از آنها به طور مداوم برای تامین انرژی، خودارضایی میکرد، تا دو دست دیگر بتواند فعالیت تولیدی خود را بیوقفه ادامه دهد...
«...و این آغاز عصری جدید در تاریخ علم است، که انسان را به اوج قلههای پیشرفت و افتخار و قرنها آرامش میرساند...»
+ نوشته شده در یکشنبه 1387/11/13ساعت 11:45  توسط فریق تاجگردون
|
بعد از مدتها، میلیونها ذرهی سرگردان بههم پیوسته بودند تا مگسی به وجود آید. اتمها و مولکولهایی که میلیاردها سال از جمسی به جسم دیگر کوچ کرده بودند، گرد هم آمده و تبدیل به بال، پا، چشم، و بدن موجودی شده بودند تا در یک بعداظهر آفتابی در میان انگشتان من له شود. قبل از له کردن، برای مگس توضیح دادم که قانون علیت، یک قانون مسخره است، چون قبل از اینکه به اهدافش برسد، میمیرد، و فکر می کنم مگس بیچاره هم قبل از مرگش، با تکان دادن سر، نظرم را تایید کرد و با فروتنی به زندگی بیهودهی خودش و ذرات سرگردان اعتراف کرد.
+ نوشته شده در جمعه 1387/11/11ساعت 15:41  توسط فریق تاجگردون
|
نویسندگان به خوبی فهمیدهاند که ارائهی روشهای موثر برای یک زندگی بهتر، خیلی راحتتر از نوشتن یک داستان بد است و به همین دلیل با انتشار اولین اثرشان تبدیل به مصلح اجتماعی میشوند. من خودم از یک دندانپزشک متخصص شنیدم که بهترین راه برای اینکه دندانهای خیلی سفیدی داشته باشید، این است که روی آنها خاکه زغال بمالید. اما نویسندهای که خود را مصلح اجتماعی میداند، در دومین اثرش توصیه میکند که از خمیر دندان استفاده کنید. چون نویسندگان با استعداد معمولا وقتشان را با تماشای تبلیغات خمیردندانهای مختلف پر میکنند و به احتمال زیاد از خاکه ذغال و پوست سیبزمینی چیزی به گوششان نمیخورد.پس لطفاً پوست سیبزمینی بجوید.
+ نوشته شده در دوشنبه 1387/10/30ساعت 14:56  توسط فریق تاجگردون
|
سالها پیش، در جریان سفری، مسموم شدم. غروبی مردادی بود و مسیرم کوره راهی سنگلاخی و من نفس نفس زنان و هن و هن کنان، با کولهباری نه چندان سبک به سوی کلبه ای میرفتم که قرار بود شب را در آنجا اتراق کنم و سپس سپیدهدم به راه خود بروم. سم، تراویده از گیاهی بود با ساقههای بلند، برگهای ریز و خارهای خاکستری، که با سوزشی ناگهانی در دستم فرو رفتند تا زهر را در وجودم بپراکنند. سم چنان مهلک بود که اندکی جلوتر از توان افتاده، نشستم. شب آرام آرام فرا رسید و من با تنی خسته و دردناک و عرق کرده، زیر درختی به انتظار نشستم تا مرگ همچون پرندهای که نرمی آسمان را میشکافد، سایه بگستراند و فرود آید...
ناگاه اندیشیدم که کمک بطلبم. اما این وقت شب، در این تاریکی و در این کوهستان که جز زوزهی گرگ و آواز جغد نوایی نیست، از که یاری بخواهم؟ فریادم به کجا خواهد رسید؟ جز آنکه در عمق سیاهی بوتههای بیشمار محو شود و یا در برخورد با صخرههای عظیم به خودم باز گردد؟ نه! دیوانگی است! فریاد به جایی نخواهد رسید. پس، سعی کردم تا با سرنوشتم کنار آیم و به ابدیتی از تاریکی فکر کنم که ساعاتی بعد فرا میرسید...
سالهای پر فراز و نشیبی را پشت سر نهاده بودم، چه راههای طولانی و بیپایان که طی نکرده، و چه زخمهایی که التیام یافته و نیافته بودند. اما اکنون در این تنهایی، در میان درختان و گیاهان وحشی به آخر راهی میرسیدم که از همان آغاز، برایم همچون خوابی بود آشفته و وهمانگیز، که در آن معلق بودم و شناور در فضایی تاریک، آکنده از ناشناختههایی هراسآور. در این زمان منتظر بودم تا مرگ با وهمی بزرگتر بر همهی این اوهام کوچک پایان دهد. وهمی که هر حقیقتی در برابرش مترسک مسخرهای بیش نیست.
باری، زیر درختی افتاده بودم، با دردی وحشتناک در تمام رگهایم، در پی و استخوانم. بالای سرم پرندگان جنگلی میخواندند. در کنارم خشخش حشرات و مارها، سایش برگها بر هم، و سکوت سنگهایی که با مرگ خود، بر مرگ چیره شده بودند. شبی تاریک بود. نه از ستارگان نشانی بود، نه از ماه تابان که از لابلای شاخههای در هم فرو رفته، اندک نوری بپراکند...
[اکنون رهگذر عزیز، میخواهی این تعلیق به پایان برسد؟ خوشخیالیاست! (چون مرگ نبود... جاودانگی درد بود...) من سالهاست که مسموم، زیر همان درخت به انتظار همان وهم بزرگ، دراز کشیدهام. نه توان برخاستن هست، نه توان رفتن. رهگذرانی بیشمار همچون تو، آمدند، سرگذشتم را شنیدند و رفتند...]
[این چه سمیاست که نمیکشد، اما چنان فلجت میسازد که نه توانی برای برخاستن و رفتن میماند، نه توانی برای اندیشیدن یا فهمیدن، و چنان محوت میسازد که با ذرات هوا یکی میشوی و دیگر وجودی یکپارچه نیستی تا در دیدگان رهگذری به حجم درآیی...]
+ نوشته شده در سه شنبه 1387/09/12ساعت 11:36  توسط فریق تاجگردون
|
برخورد توی تاریکیست، در خیابانی که رو به جنوب امتداد مییابد؛ سیال در خاموشی انتهای شب. همچون برخورد خفاشی به دیوار، آنگاه که امواج گسیل شده انعکاس نمییابد و یا پرندهای رها از قفس، در لحظهای که شفافیت شیشه را تعبیر به آزادی میکند. حرکت موجودی تنها، خسته و خوابآلود، در مسیری خاموش، انتهایش آفرینش ابدیتی از صوت و ویرانی است: هوا که با انفجار ذراتش به شدت می پراکند و موجی از فریاد بیجان را در شب آزاد میسازد که تا ابد، سرگردان در فضا میچرخد و شاید چندین نسل آینده در اثر نبوغ بشری، بازسازی شده و در زاویهای تاریک از گسترهی بی نهایت ذرات سرگردان، باز شناخته شود...و چه برخوردهایی که به ذراتی مبهم تجزیه میشوند و میروند، همچون دستهای زائر دیوانه به سوی خلئی ابدی...
برخورد توی تاریکی بود، در خیابانی که رو به جنوب امتداد مییافت؛ سیال در خاموشی انتهای شب...
+ نوشته شده در شنبه 1387/09/02ساعت 10:54  توسط فریق تاجگردون
|
احداث ایستگاهی با صندلیهای قرمز و سایهبان آبی رنگ، در شهر کوچک راوی، که اتوبوسی در آن نیست، باعث انتقاد تعدادی از اعضای شورای شهر، از شهردار محترم شد. نیازی به تلاش فراوان نبود تا بلاهت منتقدین روشن شود؛ زیرا روی تابلوی ایستگاه به جای اتوبوس، کاریکاتور یک پیرمرد کشیده شده بود...
زیر سایهبان و روی صندلیهای قرمز عدهای پیر زپرتی نشسته بودند که سیگار میپیچیدند. یکی از آنها داشت تو قبر بابای عروس سلیطهاش میرید. اما قبل از آنکه ریدنش تمام شود، با اتوبوس عزرائیل، رفت به جایی که عرب نی انداخت.
+ نوشته شده در یکشنبه 1387/08/19ساعت 10:34  توسط فریق تاجگردون
|
راستش مدتی است حس عجیبی پیدا کردهام ـ اما میترسم با کسی در میان بگذارم، زیرا دوست ندارم کسی فکر کند که من دیوانه شدهام و یا دارم دیوانه میشوم؛ چون واقعاً اینطور نیست. شاید ماههاست که تکانهای ریز اما محکمی زیر پایم احساس میکنم. زمین می لرزد و من میترسم. بیشتر شبهاست؛ وقتی همه خوابیدهاند. در اولین لحظه و خیلی سریع ذهنم متمرکز میشود و به فکرم میرسد اگر شدیدتر شود باید به سرعت از خانه بزنم بیرون. شاید وسط خیابان. بعد میترسم که نکند خانههای دو طرف روی سرم خراب شوند. باید بدوم یک زمین خالی گیر بیاورم. جایی که اگر ساختمانها هم ریختند، سر من نریزند. با این فکر آرامش عجیبی مرا فرا میگیرد و با خود میگویم من که نخوابیدهام، بیدارم و هر لحظه احساس خطر کنم می دوم بیرون. لرزش که تمام میشود می گویم این دفعه هم گذشت. اما این لرزه ها روز به روز در فاصلههای کمتری رخ می دهند. ماه ها قبل فقط چندین روز یک بار حسش میکردم اما الان فاصلهها کوتاهتر شدهاند. چند روز یک بار و یا بعضی وقتها یک شب در میان. و یا یک مدتی اتفاقی نمیافتد اما دوباره شروع میشود. شاید زمان زیادی نمیگذرد که دیگر هر شب و هر لحظه. و دارم به این فکر میکنم اگه این لرزهها و به دنبالش دلهره های من دایمی شوند و من هر لحظه به این فکر کنم که چطور فرار کنم و خودم را به یک زمین خالی برسانم که از ساختمانهای اطراف دورتر باشد. تنم میلرزد و به این فکر میکنم که اگر این لرزهها شدیدتر شوند؟...
+ نوشته شده در یکشنبه 1387/08/12ساعت 14:29  توسط فریق تاجگردون
|
ـ زندانی سلول هزارم ـ بله بلند شد. رفت به سوی دریچه. یک جفت چشم به او خیره شده بود. در باز شد. ـ بیا بیرون در اتاق مسوول زندان به او گفتند به دلیل رفتار خوبش آزاد است سلول دیگری انتخاب کند. ـ سلول هزار و یکم قربان ـ میدونی که همچین سلولی وجود نداره. یکی دیگه انتخاب کن. ـ نه. همان سلول هزار و یکم ـ پس برگرد به سلولت. مثل اینکه در مورد تو اشتباه کردهایم. پا شو به سلول هزارم برگشت. در قفل شد. کنار دیوار چمباتمه زد و به فکر فرو رفت. سال بعد سلول هزار و یکم هم ساخته شد. دوباره او را به اتاق مسوول زندان فرا خواندند. و باز به دلیل رفتار خوبش آزاد بود سلول دیگری انتخاب کند. ـ سلول هزار و دوم قربان ـ نگاهبان! این احمق رو ببر بیرون سالها گذشت. تا کنون هیچ زندانبانی نتوانسته بود کوچترین بینظمی از او گزارش دهد و او باز هم مجاز به انتخاب سلول جدید بود. ـ سلول هزار و بیست و سه قربان ـ سلول هزار و بیست و چهار قربان ـ سلول هزار و بیست و پنج قربان ـ سلول هزار و ... ـ سلول... و او همچنان در سلول هزارم باقی ماند.
+ نوشته شده در سه شنبه 1387/08/07ساعت 12:59  توسط فریق تاجگردون
|
۱ قطار که از نظر پنهان شد، نگاهش در ریل گره خورد. وداعی مختصر را با همسرش پشت سر گذاشته بود؛ سردتر و تهیتر از آن که امیدی به بازگشت برود. در اولین کافیشاپ قهوهای نوشید. تنها به آپارتمانش برگشت و در دفترچه خاطراتش این جمله را نوشت: « از همین لحظه باید آروزهایی را که فراموش کردهبودم، به یاد بیاورم.» و روی کاناپه به خواب رفت.
۲ [ماهها بعد] در دفترچه خاطراتش زیر جملهی: « از همین لحظه باید آروزهایی را که فراموش کردهبودم، به یاد بیاورم.»، چند مورد نوشته و رویشان خط کشیده بود. کنارههای صفحه خطوط نامفهومی به چشم میخورد. قلم را برداشت و پایین صفحه نوشت: « خستهتر از آن هستم که دیگر آرزویی داشته باشم.» از آن پس، سعی میکرد کمتر در خانه بماند.
۳ [سالها گذشت] مدتها بود که دیگر خاطرهای برای نوشتن نداشت. بازنشسته شده و تمام روزش را در خیابان و پارک میگذراند، و شبها جلو تلویزیون مینشست و با اشتیاق سریالها را دنبال میکرد. یک شب اتفاقی دفترچه خاطراتش را پیدا کرد و سالها قبل را به یاد آورد. آهی کشید و در آخرین صفحهاش نوشت: « انگار تنهایی به معنی آزادی نیست.» و آن را برای همیشه بست.
+ نوشته شده در جمعه 1387/08/03ساعت 12:59  توسط فریق تاجگردون
|
حس بدی دارم. چند دقیقهای با خود خلوت میکنم. در مقابل آینه مینشینم و خیره میشوم. نگاه میکنم به چشمها، حالت چهره و لب، بینی، گوشها، موی سر، گردن، شانهها و دستها. شکلک در میآورم که ببینم زندهام یا نه. میخندم. گریه میکنم، اما چهره تکان نمیخورد. جلو و عقب میروم. گردنم را میچرخانم، زبان در میآورم. اما او خیره نگاهم میکند، لبها را کج میکنم، دندانهایم را نشان میدهم، به گوشهایم دست میزنم، موهای سرم را میکشم، به هم میزنم. اما هیچ حرکتی نمیکند. همانطور خیره و گنگ نگاهم میکند. بیحس، سرد، همچون مجسمهای...
پا میشوم. آینه را پشت و رو میکنم. همچنان خیره نگاهم میکند.از آینه متنفر میشوم. رویم را به سوی دیوار اتاق میچرخانم. چهرهای نگاهم میکند، گنگ و بیحس، سرد...
+ نوشته شده در یکشنبه 1387/07/28ساعت 11:19  توسط فریق تاجگردون
|
از مرز كه گذشت، به رسم بيگانهای كه باز ميگردد، یک مشت از خاک وطن برداشت و بو کرد و بوسید. اما خاک به دهان و بینیش چسپید. راه نفسش بند آمد. وحشت کرد. خواست خاك را كنار بزند و نفس بكشد، اما نتوانست. قلبش با آهنگ عجيبي شروع به طپيدن كرد. فکر کرد خواب میبیند، کابوسی وحشتناک. اما یادش آمد که در خواب همه چیز واقعی مینماید. و خواب تنها جایی است که از واقعی بودن هر چیزی اطمینان دارد. پس خواب نيست! ذرات خاک در دهان و بینیش فرو میرفت. ریه و معدهاش پر از خاک شده بود. خود را میدید که دارد آخرین لحظات زندگیش را با ترسی دهشتناک طی میکند. اکنون زمان آن فرا رسیده بود تا به وجود هر چیزی و هر كسي شک کند: به بودن خودش، به خانواده، دوستان و هر چیزی که تا آن زمان فکر میکرد وجود دارد. هستيها از هم ميگسست. چشمانش ديگر نميديد. خود را در دايرهاي بسته و سيال تصور ميكرد كه دارد محو ميشود و با گنگي عجيبي تار و پودش از هم ميپاشد... خاک که بیشتر فرو میرفت، سستتر و سستتر میشد...
+ نوشته شده در جمعه 1387/07/26ساعت 0:35  توسط فریق تاجگردون
|
همه دیدند که آویزان شد و طناب آخرین نفسهایش را در سینه خفه کرد تا خونی که در صورتش جمع شده بود، از چشمان از حدقه درآمدهاش فوران کند و به روی تماشاچیان بپاشد. هیچکس توان گریختن نداشت. خون از سر و روی همه میچکید. سپس در خیابان روان شد. پیادهروها را پوشاند و مغازهها را در خود فرو برد. بر دیوارها پاشید و اعلامیههای تبلیغاتی را با قطرات خود خیس کرد. شهر را پشت سر گذاشت، به رود پیوست و به دریا ریخت. اقیانوس ها را پوشاند. بخار شد. آسمان را ابرهای سرخرنگ پوشاند و بارانی از خون بارید و بارید و بارید...
+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/07/25ساعت 2:0  توسط فریق تاجگردون
|
درست در لحظهای که به تو فکر کردم به خواب رفتم. خواب دیدم به درختی تکیه دادهام با شاخههای بیشمار اما بیبرگ، و لرزان در برابر باد و خوابیده و خواب میبینم. در خواب دستی را در دستانم گرفته بودم. دستی سرد و خشک و به چهرهای ناآشنا مینگریستم که تهی از روح بود و آرام آرام به مانند مه صبحگاهی از برابر دیدگانم محو میشد...
از خواب پریدم و همچنان تکیه داده به درخت، به نفسهای به شماره افتاده ام اندیشیدم و به رؤیایی که دیده بودم. ناگاه از تنه درخت بالا رفتم. بر شاخههای لرزان و بیبرگ دست کشیدم و به لانهای در میان شاخهها نگاه کردم. پرندهی مردهای در خود داشت...
از خواب پریدم؛ در حالیکه همچنان در اندیشهام بودی، آشفته، با نفسهایی که به سختی از سینه بیرون میآمد.
+ نوشته شده در سه شنبه 1387/07/23ساعت 1:33  توسط فریق تاجگردون
|
روزی آقای ک. برای یکی از دوستانش سؤال زیر را مطرح کرد: من مدت کوتاهی است با مردی که روبروی خانهام زندگی میکند معاشرت دارم. حالا دیگر حوصله ندارم با او معاشرت کنم. با وجود این نه دلیلی برای ادامهی معاشرت دارم و نه دلیلی برای قطع آن. تازگی کاشف به عمل آمده که آن مرد اخیراً خانهی کوچکی را که تابهحال صرفاً در آن مستأجر بود، خریده و فوراً درخت آلوی مقابل پنجرهاش که جلوی نور را میگرفت قطع کرده، در حالی که آلوهایش هنوز نارس بودند. آیا میتوانم این عمل را دستکم از نظر ظاهری یا اقلاً از نظر باطنی دلیلی برای قطع معاشرتم با وی تلقی بکنم؟...
صدای فریاد که به گوش مردم میرسد، گرد بازیگر حلقه میزنند.
ـ آهاییییییییی. مردم! چرا راه را بر من میبندید؟ چرا نمیگذارید از ته دل فریاد بزنم. شماها،شماها، شماها ... راه را باز کنید... میگویم راه را باز کنید. میخواهم رد شوم. بروید کنار. شماها... شما عوضیها... بروید کنااااااااااااااااااااار. میخواهم رد شوم. میخواهم رد شوم... میخواهم فریاد بزنم. میخواهم رد ...
بازگیر با حالی پریشان اما با خشونت تماشاگران را کنار میزند، راه خویش را میگیرد و میرود.
+ نوشته شده در دوشنبه 1387/07/15ساعت 21:6  توسط فریق تاجگردون
|
اندیشید: «هنوز جا داره!» و ادامه داد. زنش گفت: « کافیه دیگه!» « نه هنوز.» « پلاسیده شدم. گـه شدم!» « فقط یکی دیگه» باز اندیشید:« ده، دوازده تا خوبه دیگه؟...نه! هنوز جا داره!... چه جـــاکـشی میگه دو بچه کافیه؟!!» وقتی همهشون باید گدا شن، کرایه داده شن، هر چه بیشتر بهتر!! ... آره! هنوز جا داره ...
بیربط: به مناسبت پایان سریال روز حسرت:
آتیش،
میســوزونه
آدمای بد و زشت
آدمای خوب
کــونـشونو هوا میکنن
تو بهشت
+ نوشته شده در دوشنبه 1387/07/15ساعت 2:10  توسط فریق تاجگردون
|
شهر زادگاهم، شهر کوچکی است؛ با خیابانها و کوچههای تنگ و کثیف و مردمی ملالآور: مردان متعصب و زنان زیبا اما کلهپوک، پیرمردان و پیرزنان زهوار دررفته و بچههایی که با دستفروشی و جمع کردن قوطیهای آبجو احساس مردانگی پیدا میکنند. من اما، نه مردی متعصب هستم نه زنی کلهپوک، و نه پیرمرد یا پیرزنی زهوار دررفته و نه بچهای که در آرزوی مرد شدن باشم. من تنها اندیشهای هستم که میخواهم به فعل در آیم. آن وقت است که زادگاهم نابود میشود، با کوچهها و خیابانها و مردمان ملالآورش...
+ نوشته شده در جمعه 1387/07/12ساعت 22:27  توسط فریق تاجگردون
|
خیلی جالبه که دخترها همیشه برای جلب نظر پسرها از تن و جاذبههای جسمیشون مایه می ذارن اما همیشه هم شاکی میشن که آقایون ما رو فقط برای ســکــس میخوان...
پ.ن: دنیا چقدر بیمزه میشد اگر دخترها و پسرها برای هم شبیه زولبیا- بامیه نبودند!
+ نوشته شده در جمعه 1387/07/05ساعت 22:52  توسط فریق تاجگردون
|
من از آن نوع آدمهایی نیستم که فرارسیدن پاییز حس شاعرانگیشان را قلقلک بدهد؛ میدانید درختهایی - مثل کاج- همیشه سبز هستند. درختهایی هم به تناسب فصلها رنگعوض میکنند. اما درختهایی هم وجود دارند که به "همیشه زرد" معروفند؛ مثل من و بعضی از شماها!؛ تنها به این دلیل که در خون آنها اثری از کلروفیل، که عامل سبزی برگها است، دیده نمیشود!
پ. ن: کلروفیل را در قاموس انسانی شاید بشود به رنگ سبز "هزاری" و در کل به "پول" تعبیر کرد که سنتز کنندهای بسیار قوی است.
+ نوشته شده در سه شنبه 1387/07/02ساعت 1:42  توسط فریق تاجگردون
|
از کنار نگهبان اول گذشتم. سپس وحشت کردم، دوباره برگشتم و رو به نگهبان گفتم: « وقتی رو برگردانده بودی از اینجا گذشتم.» نگهبان به پیش روی خود نگاه کرد و ساکت ماند. گفتم: « ظاهراً نباید این کار را میکردم.» نگهبان همچنان ساکت ماند. « سکوت تو به معنای اجازهی عبور است؟» ...
* نوشته: کافکا
+ نوشته شده در شنبه 1387/06/23ساعت 13:29  توسط فریق تاجگردون
|
از هر چه میخوام بنویسم، چندتا گدا میان تو ذهنم که از ما بنویس؛ شندر پندر، ژولیده؛ کشون کشون دنبالم میافتن و هی به پروپام میپیچن؛ تصور کن میخوای از یه منظره یا کسی عکس بگیری اما یکی هی بپره وسط کادر و حالت رو بگیره ...
این چه وضعشه. آخه چیزای مهمتری هم هست. شاید! ای بابا!!
+ نوشته شده در سه شنبه 1387/06/19ساعت 0:50  توسط فریق تاجگردون
|
گاهی سایهها هم حرف میزنند، گریه میکنند، آه میکشند، میخوابند، بیدار میشوند، کار میکنند، خسته میشوند، عاشق میشوند، داغ میشوند و بعد از صـ.کـ.ـص با سایهی همسایه عینک آفتابی میزنند...و ... و قبل از آنکه خودکشی کنند، روی آگاهیهای ترحیم میشاشند.
+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/06/13ساعت 18:23  توسط فریق تاجگردون
|
با خودم فکر میکنم کاش شوهر زن همسایه خونه نباشه، بچهاش خوابیده باشه، در خونهاش باز باشه، برق رفته باشه و در همون لحظه هم که من از جلو خونهشون رد میشم دم در باشه و از من بخواد برم تو...
اما اگه برم تو، بچهش نخوابیده باشه، بعد شوهرش هم بیاد خونه، در همون لحظه هم برق وصل بشه ...
دوباره با خودم فکر میکنم کاش زن همسایه بیوه باشه، بچه هم نداشته باشه، در خونهاش باز باشه، برق رفته باشه و در همون لحظهای که من از جلو خونهشون رد میشم، یه مردی از خونه بزنه بیرون و وقتی من رو تو تاریکی میبینه هول کنه و معذرت بخواد، و دور که شد من برم تو ...
باز با خودم فکر میکنم کاش زن همسایه بیوه باشه، بچه نداشته باشه، برق رفته باشه، و در همون لحظهای که اون مرد میاد بیرون من برم تو و ازش خواستگاری کنم و بهش بگم روزه هم نگرفتی، نگرفتی...
در این رفت و برگشت تکیه میدم به یه سنگ قبر، به سیگارم پک میزنم و فضلهی گنجشکها رو از رو کفنم پاک میکنم...
+ نوشته شده در سه شنبه 1387/06/12ساعت 0:9  توسط فریق تاجگردون
|
هر روز روی فضلههای گنجشک میشینم برای سیگار کشیدن. یه صندلی توی حیاط، زیر درخت زردآلو. بعد از نشستن هم، گنجشکها یکی دوبار شکمشون رو روی سر و لباسم خالی میکنند و من با برگ درخت لباسم رو پاک میکنم و پک دیگهای به سیگارم میزنم.
تو خیابون شنیدم یه یارویی رو به یه دختر گدا میگه " عجب تیکهای". نگاه که کردم دیدم حق داره با خودم گفتم" عجب تیکهای". اما فهمیدم یارو آدم بیفرهنگیه! این چیزا رو نباید بلند گفت.
+ نوشته شده در دوشنبه 1387/06/11ساعت 0:2  توسط فریق تاجگردون
|
این روزا آسمون ابریه، می غره و می باره، باد میاد برگای ریخته رو میبره، شاخهها خم میشن، میرقصن یا میترسن از شکستن، خاک نم میخوره، مست میکنی، داغ میشی، بعد میبینی باد میاد، با باد هم مغازهها میچرخن، دخترا خم میشن، پسرا میخندن و کج میشن، بعد میبینی روزگارت گندیده، بوش بلند میشه، هوا هم تاریک میشه، کوچهها خلوت میشن، پیرزنا میان دم در، بعد میبینی چراغا روشن میشن، پا میشی، میشینی، میخوابی، میخوری، پول میدی خودت رو تو یکی خالی میکنی، پول میدی میخوری، بعد میری دستشویی، خالی میشی، راحت میشی، روز بعد، پولمیدی دوباره پر میشی، پول میدی دوباره خالی میشـ ...، این روزا آسمون ابریه ، می غره و ...
+ نوشته شده در جمعه 1387/06/08ساعت 0:19  توسط فریق تاجگردون
|