ای بندگان
ای بندگان
میبینید برهنگی را
و ایمان نمیآورید
به دهشتی که در حقیقت نهفته است؟
بیربط: بر این فضای مجازی هم گرد غم پاشیدهاند انگار...
ماجراهای من و نویسندهای در اعماق ذهنم
ای بندگان
میبینید برهنگی را
و ایمان نمیآورید
به دهشتی که در حقیقت نهفته است؟
بیربط: بر این فضای مجازی هم گرد غم پاشیدهاند انگار...
شبِ هیچکسم،
میگسلد
تار ثانیهها
بر پودِ زمان،
ای پیر رفوگر
ببند، زندگی را به مرگ
ببند...
* بازنویسی شد. قبلی در ادامه مطلب:
آنسویِ پیچ جاده
پرتگاهیست
برای
تو،
و من ـ
آری
برای تو، و من ...
[پس،
شادمان باش ...!]
از پرسهزدنهای هر روزهام
تنها پیادهرو خاطرهدارد
و گدایی ژندهپوش
که هر روز دعایم میکند
به امید سکهای،
و من، نمیدهمش و میخندم
تا مثل همیشه بگوید:
" گمشو"
وقتی دل پیادهرو طپید
شاعر شدم
تا از مهربانی گامهایت
غزلی بسرایم
برای سنگفرشهای عاشق
که در عبور هر روزهات
زیر لب،
زمزمه کنند ...
ـــــــــــــــــــ گاهی ـــــــــــــــــــ و امتداد مییابی... ــــــــــــــــ
ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ موازی میشوی ـ ـ ـ ـ ـ تا ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ
ـــــــــــــــــــ با خودت ــــــــــــــــــ دلتنگی ِ جاده ــــــــــــــــــــــــ
نه
من ابلیس نیستم
پس
این
واژههای
کثیف
[چرا]
خود را در من استفراغ میکنند؟
* شاید فقط کمی خستهام
ای یکتاپرست، کافیست!
بُگذار دَشنهات را
و اندکی
بیاسای؛
نیازی نیست... نه!
بگذار
برای یک بار نیز،
[به جای خون
گل هدیه دهیم]
من
باورهایم را
در هزارتوی فاجعهای
گم کردهام
ای خاطرههای تلخ
امیدم را به من بازگردانید
... و چه آرام
شناور میشوند
در رؤِِیاهای شبانهام،
ـ رهگذران اندوه
.
تا اوج ِ
بیهودگیــــ....
از پنجره
میپایم کوچه را،
شاید امشب...
شاید...
ـ چشمانی، روز به روز غمگینتر و پیرتر میشوند.
هر شب
در سفر رؤیايی جانِ خستهام
میآسايم اندکی
کنار
چشمهای کوهستانی
می شه درک کرد که چرا کشور ژاپن خاستگاه هایکوست( نگاه کنید)

ای مترسکِ پیر!
به صلیبت کشیدند...
ـ تو تناسخ کدامین روح سرگردان بودی؟
دایره: كافكا را نمیشود تمام كرد!