من احتمال میدهم که کل یا بخش زیادی از هزینهی تبلیغات
آقای موسوی در انتخابات ریاست جمهوری توسط یک تاجر عمدهی پارچه یا از راه تولید و
فروش مستقیم آن تامین گردیده، یعنی در واقع این هزینه توسط خود مردم پرداخت شدهاست.
چه فکر هوشمندانهای! خودم رو میگمها!
+ نوشته شده در شنبه 1388/05/03ساعت 1:39  توسط فریق تاجگردون
|
اگر یک خانم فِمینیست جهان سومی می توانست: بدون نیاز به مرد بچهدار میشد( در صورت توانایی بیشتر، کاری میکرد مردها بچهدار شوند). زبانی اختراع میکرد که هیچ مردی نتواند بفهمد. فقط برای این ازدواج میکرد که بتواند از شوهرش طلاق بگیرد. برای اینکه به مردها بفهماند توانایی انجام دادن هر کاری را دارد هر روز با پتک سر چهار راهها سنگ میشکست. مانتویی میپوشید که تا بالای ناف را میپوشاند. میرفت یکی از همین مراکز کاشت مو، سبیل میکاشت و بزرگترین آرزویش هم این بود که بتواند از تریبون [VOA] از حقوق زنان ستمدیده دفاع کند...
اما همین خانم در لحظات تنهاییاش با خاطرهی همکار مردش خـود- ارضــایی میکند... نه خانم عزیز!! ریشه را پیدا کن. خود مردها هم قربانی هستن.
پ.ن: من به برابری زن و مرد معتقدم؛ چون اگه غیر از این باشه به عقل خودم شک میکنم.
+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/06/28ساعت 0:50  توسط فریق تاجگردون
|
چه زیباست!! از گل و ماه و بلبل گفتن، در سرزمینی که شاهرگ دختر به دست پدر زده میشود ... * در خواب بود که پدرش چاقو را روی گردنش گذاشت و زد. خون فواره زد... هنوز اینقدر توان داشت که فرار کند. در حالی که به سختی نفس میکشید و چشمانش سیاهی می رفت، از خانه بیرون زد و خودش را در جدول کنار خیابان انداخت تا از چشمان پدر پنهان شود. و در همانجا بود که آرام آرام کرختی مرگ بدنش را فرا گرفت ...
( خندهدار است اگر خیال کنید افسانه است. اکنون این پدر عزیز در زندان است و نگران چیزی نیست؛ مگر چه کسی کشته شده و در کجا؟!)
اخیراً، محققان حوزهی تکامل در جریان پژوهشهایشان به نوشتهی شگفتانگیزی از چارلز داروین دست یافتهاند که تا کنون هیچکس از وجود آن مطلع نبودهاست. این جزوهی علمی- روز نوشت- که اعتبار آن به تایید دانشمندان نیز رسیدهاست، از میان کتابها و مدارک فراموششدهای به دست آمده، که نوادگان داروین آنها را تاکنون به طور سنتی در خانوادهی خود حفظ کردهاند.
خسته، از کوهی بالا میروم، تکیهگاهِ دهکدهای که خودم ساختهام؛ بالا و بالاتر... تا جایی که از ابرها هم میگذرم... و سپس با سر، پایین میآیم؛ با سرعتی که نفس کشیدن را برایم دشوار میسازد. زیاد طول نمیکشد که سرم به تخته سنگی میخورد و متلاشی میشود... نفس راحتی میکشم و از جا بلند میشوم. اینبار، آرام و شاد از کوه پایین میآیم تا با روحم، زندگی کنم...
........
پ.ن:
* شروع میکنم به نوشتن اولین رمانم؛ نطفهی بهترین رمان فارسی بسته میشود.
+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/04/13ساعت 18:55  توسط فریق تاجگردون
|