دیروز هوا ابری بود. نم نم بارون میبارید. امروز هم از صبح آسمان تاریک و بارونی بود، بعدظهر بارون و تگرگ زیادی بارید. دلم گرفته از تکرار ثانیهها...
روزها، بهنظر میرسد که پشتسر هم میگذرند، اما با خود فکر میکنم که در حقیقت تکرار و تکرار ... و تکرار میشوند. با تکرار زمان ما هم تکرار میشویم و در این تکرار پیر میشویم. تاریخ تکرار و در نتیجه پیر میشود. با خود فکر میکنم این گذر مستقیم زمان نیست که در صورتهایمان، فرهنگمان، تاریخمان و کل هستیمان چین و چروک میاندازد، بلکه این تکرار ثانیهها، سالها، و قرنهاست، تکرار رؤیاها و آرزوهای دستنایافتنی است و تکرار نسلها، که ما را به سوی نیستی میبرد...
و این تناقض هستیاست که با تکرار به سوی فنا میرود، با اینکه با شدت تمام میکوشد تا با تزریق ارادهی زیستن در تاروپود خود سرپا بماند، اما روزی همین تکرار، همچنان که ما را با خود میبرد، کل هستی را نیز به کام خویش میکشد...
... و در نهایت خستگی میماند. همچنان که در اول امید بود.
نویسنده زمانی عمق افسردگیاش را دریافت که متوجه شد نسبت به خاطرات بدش هم حس نوستالژیک پیدا کرده است، بنابراین سعی کرد در اثر بعدیش شخصیتی بیافریند که با واکاوی درونش، به شناخت بهتری از خود دست یابد. اما اگر پزشکی(البته ماهر و صد البته نایاب) او را معاینه میکرد به او میگفت که علت خمودگی او نه عقدههای روانی یا تفکرات پیچیدهی فلسفی، بلکه کمبود ویتامین ب12 است. و چه بسیار شخصیت داستانی که به دلیل سوءتغذیهی خالقشان دچار سردرگمی شده و حتی تا مرز خودکشی هم پیش رفتهاند. و چه بسیار نویسندگانی که با بهتر شدن تغذیهشان سجده شکر به جای آورده و سیاستمدار شدهاند تا مشکل سوء تغذیهی مردم را حل کنند.
محققان حوزه ژنتیک هر آن( سال۲۰۵۰؟ آره فکر کنم) ممکن است اعلام کنند موفق به ساخت دارویی شده اند که باعث رشد نامتقارن جنین میشود. در اثر مصرف این دارو توسط زنان باردار و یا تزریق آن در آزمایشگاههای انسانسازی، نسل جدیدی از موجودات (نامتفکر) به وجود میآید که اندامهای آنها نامتقارن بوده و بنابراین بههیچ وجه در رفتار و حرکاتشان تعادل نخواهند داشت. این محققان، که خود را "نجاتدهندگان بشریت از بیعدالتی" نام نهادهاند، میگویند که تلاشهای آنها در راستای بازگرداندن انسان به عصر نوستالژیک عاری از استثمار صورت میگیرد. آنها خاطرنشان کردهاند که در این دارو از پتانسیلها و رنگهای مختلف نژادی استفاده میشود تا دیگر رنگ پوست و یا حس برتری نژادی انسان را بیش از این به ورطهی سقوط نکشاند.
عکس روبرو، نمونه آزمایشگاهی این ابرانسان است که برای اولین بار منتشر میشود. نوه، نتیجههای شما در آینده همچین شکلی خواهند داشت. نگران نباشید، عدالت همیشه برتر از زیبایی است.
جنگ، گاهی برای تملک جهانی است و گاهی برای لقمهای نان
اولی توهم شکم سیریست و دومی واقعیت گرسنگی
« هرچه بیشتر در نوشتن فرو میروی، بیشتر تنها میشوی.»
ـ ارنست همینگوی
« من برای سایهام مینویسم.»
ـ صادق هدایت
معتقدم که نوابغ هنری میتوانند به "هیچ" هم، بُعد حسی و زیباییشناختی ببخشند. مثل من که میتوانم به موجود کوچکی مثل " مرد شرقی" بُعد هویتی ببخشم، تنها با این جمله: « موجودی که در مدفوعات فرهنگ پوسیده غلط میزند و مثل خر کیف میکند.»
یک سواری پژو. خانمی بسیار زیبا و غمگین در کنار مردی که رانندگی میکند. قیافه مرد را ندیدم. در واقع نگاه نکردم. و لحظهای که اتومبیل میگذرد. در جا میخکوب میشوم از زیبایی و از غمی که در چهره و در نگاه این زن موج میزند. تنها لحظهای بود و گذشت اما عمق آن اندوه، تصویری میآفریند که برای همیشه در ذهن من حک میشود. از نوع نگاه زنانی نبود که با هدیهای براق شادی به آن بازگردد. نشان از زخمی داشت به عمق تنهایی بشر که در تاروپود روانش موج میزند و هیچگاه هم التیام نمییابد. و من در همان لحظه فهمیدم. و دیگر نیازی نیست تا برایم از فلسفهی حیات گفته شود.
دیدن، خواندن و یا شنیدن شاهکارهای هنری دنیا، چنین احساسی را به ما منتقل میکند. احساسی چنان مهم که هر نیازی را، به جستجوی بیشتر برای فهم چرایی زندگی از میان برمیدارد. احساسی که باعث میشود به احترام عظمتی که در این شاهکارها موج میزند سرفرود آوریم.
تصویری که از چهرهی آن زن در ذهن من حک شد، یکی از همین شاهکارها بود. یک شاهکار واقعی.
[بودن یا نبودن ...]
مساله این نیست! در واقع، اصلا مهم نیست.
مهم چگونه بودن هم نیست که ایدئولوژیستها و ایدئالیستها میگفتند یه زمانی!
و حالا: داشتن یا نداشتن: مساله ایناست عزیزم. یا داری یا نداری!! وقتی میگن زمان ایدئولوژیها به پایان رسیده، یعنی همین! معنی دیگهای نداره!
پ.ن: " بودن یا نبودن، مساله این است." هملت: شکسپیر
آیا تو میتوانی اندوه قورباغهای را تصور کنی که با تعمق در مرداب مقدس نیاکانش، بر روزگار گندیدهی خود، آگاهی مییابد و چون توان رهایی ندارد، اعتصاب غذا میکند تا از گرسنگی بمیرد؟
برای اینکه یک روشنفکر نشان دهد یک پوچگرای واقعی است، کافی نیست به انکار هر حقیقتی بپردازد؛ بلکه باید خودِ [انکار] را هم انکار کند، و یک یا دو بار خودکشی ناموفق نیز در کارنامهی فلسفی خود داشته باشد.
اول صبح بود و خطوط لرزانی در حال ترسیم خورشیدی بود که از پشت کوه آرام آرام اوج میگرفت. نسیم خنکی میوزید و دشت در حال آفریده شدن بود. جوی کوچکی روان شد و درختی پا گرفت تا آشیان پرندهی کوچکی را در میان شاخههای خود بپوشاند. پرندهای پرواز صبحگاهیش را آغاز کرد و بر بال نسیم اوج گرفت. سکوت روحانگیزی بر فضا سایه افکنده و اکنون زمینه فراهم شده بود تا رزمگاه جان بگیرد.
دو جنگجوی خوابآلود چشم در چشم هم دوخته بودند. اشعهی خورشید صبحگاهی در انعکاس زرههای آبیرنگشان میدرخشید و شمشیرهای از نیام کشیدهی کج و معوج، رو به هم نشانه رفته بودند و شاید لحظات چندی نمیگذشت که یکی از آنان خون چکان باز در نیام جای میگرفت. بازوان ستبر و انگشتان کشیدهی دو رزمآور در آروزی سریعترین لحظات ممکنی بودند تا در این صبح زیبای بهاری، به دفاع از نیروی رزمآوری خویش برخیزند و زانوان حریف را با خاک آشنا گردانند...
اما اینان که بودند که اکنون رو در روی هم، پا بر خاک استوار کرده و با چشمان خونگرفته مترصد لحظهای بودند تا بههم یورش آورند؟ آیا کسی میداند که این جنگ برای کیست و برای چیست؟ اینان از کدام سپاه گریز زدهاند تا در این دشت و در این صبح، به روی هم شمشیر از نیام برکشند؟ اینجا چه میکنند و با خود چه میگویند؟ و چرا چنین سکوتی شکسته نمیشود. چرا رجز خوانی نمیکنند تا خون خود را به جوش آورده و از خون یکدیگر سیراب شوند؟ و چرا هیچکدام آغازگر این نبرد خونین نمیشوند؟
کسی نمیدانست تا لحظهای که کودک، خسته از نقاشی و دلتنگ بازی، دو جنگجوی رنگین را در دستان کوچولویش مچاله کرد و به حیاط دوید تا با خواهرش بازی کند.
... و چه دردناک است حال مبارزی که قبل از نبرد شکست بخورد و نیست شود؛ انگار که هیچوقت نبوده است...
اکنون، دنیای پیچیدگیهای باور نکردنیاست. پیچیدگی علم و تکنولوژی؛ و خصوصاً ایدهها و افکار. پیچیدگی بدنها و روانها...، همه چیز تخصصی و تخصصیتر میشود. دیگر از کلیت خبری نیست. جسم و روح روز به روز بیشتر تجزیه میشود و پیوستگیها به طور مداوم کاهش مییابد.
انسان دیگر ساده نیست. و آرامش برایش آرزویی دستنیافتنیاست؛ چرا که همواره خواستهایش بسیار جلوتر از توانش در رسیدن به آنهاست.
او دیگر برای یک زندگی محدود پرورش نمییابد، بلکه همواره با امواج آگاهی، از هر سو، روبروست؛ در حالی که توان و امکاناتش در دستیابی به خواستهایی که در اثر این آگاهیها ظهور میکند، پیوسته کاهش مییابد.
این است گوشهای از تراژدی انسان معاصر، در جهانی از پیچیدگی؛ که گویی کنترل آن دیگر در دست نوع بشر نیست. ما دیگر همدیگر را و حتی خودمان را هم نمیشناسیم...
پ.ن: در این وبلاگ ممکن است از هر چیزی سخن گفته شود. بنابراین از بی ربط بودن مطالب به هم و سبکهای متفاوت نوشتن متعجب نشوید!
شاید از یکی دو صدهی قبل این شعار، ایدهی اصلی و الهامبخش مدرنیته و صنعت بوده است؛ ولی فکر نمیکنم هیچ مردی به اندازهی زنها، در مورد اهمیت و ویژگی هوسناک آن اندیشیده و تعمق کردهباشد. اما اکنون در دوران پسامدرنیته، این دیدگاه، در مقیاسهایی، کمرنگ شدهاست، آیا این امر در مورد زنها نیز صدق میکند؟
پ.ن: این مطلب ربطی به نظریات فمنیستی ندارد!!
عشق میتواند به سادگی روان شدن آب، به نفرت تبدیل شود. خدای من!! این دوتا [چقدر] به هم شبیه هستند؛ و چه قدرت انفجاری در آنها نهفته است.
آرمان حس رمانتیک ارادهای است که با گذر زمان در ناامیدیای رمانتیک سقوط میکند و در تاریکی و تنهایی جان میسپارد.