تنها نشستهاست. پاهایش را روی هم انداخته و سیگار میکشد... سیگار میکشد... سیگار میکشد... [قهرمان داستانهای من همیشه سیگار میکشند، حتی اگر به آنهم اشارهای نشود. اما تا حالا یادم نمیآید که یکی از آنها به سرطان ریه مبتلا شده باشد. آه! چرندیات علم پزشکی... احساس قدرت میکنم، میتوانم جهانی بسازم عاری از سرطان، عاری از درد، عاری از غم، عاری از ظلم که همه با هم در شادی و صلح و صفا زندگی کنند..]
او که تنها نشسته است، پایش را بر زمین میگذارد و سیگار را پرت میکند. میگوید:« جناب نویسنده، با وجود اینکه من شخصیت داستان تو هستم و احترام تو بر من واجبه، اما نمی تونم نگم که داری حرف مفت میزنی، چرند میگی، منو به یه سرطان مبتلا کن و بکش، خسته شدم از بس تو داستانهایت سیگار کشیدم و به حرفهای احمقانهی تو گوش دادم...»